نسبت میان نقد و بازار | نقد گفتمانی قالی شکارگاه صادق صیرفیان

شناخت طرح و رنگ فرش دستباف شناخت طرح و نقش فرش دستباف چشم‌انداز، ایده و تفسیر ژورنال های داخلی
(0.0 از 0) 6

چکیده

نقد هنری، اگر آن را کنشی ارزیابانه در نظر بگیریم، نه داوری صرفاً ذوقی است و نه بیانی شاعرانه یا فلسفی درباره‌ اثر. نقد، پیش از هر چیز، تلاشی است برای فهم اثر، شناخت ویژگی‌هایی آن و اینکه چرا اثر می‌تواند برای مخاطبان هنر اهمیت داشته باشد. در تاریخ مدرن  و معاصر هنر، این فهم همواره در نسبت مستقیم با بازار هنر شکل گرفته است؛ نهادی که اثر را در جهان اجتماعی مستقر می‌کند، برای آن افق انتظار می‌سازد و امکان داوری و ارزیابی آن را فراهم می‌آورد. بازار هنر، برخلاف تصور رایج، صرفاً میدان مبادله اقتصادی نیست، بلکه یکی از زمینه‌هایی است که در آن اثر هنری تعریف، توصیف و قابل ارزیابی می‌شود و در معرض داوری قرار می‌گیرد. اینکه یک اثر چگونه دیده می‌شود، چه انتظاری از آن می‌رود و بر چه اساسی ارزش‌گذاری می‌شود، تا حد زیادی به جایگاهش در این زمینه اقتصادی بستگی دارد.

بازار هنر را می‌توان یکی از سازوکارهای فعال در شکل‌دهی سلیقه و تثبیت معیارهای ارزش‌گذاری نیز دانست. در این فضا، آثار نه‌فقط عرضه و مبادله، بلکه طبقه‌بندی، مقایسه و داوری می‌شوند و از خلال همین فرآیندها تمایز میان «برجسته» و «عادی»، «اصیل» و «تکراری» ساخته می‌شود. در بازار، آنچه دیده، تفسیر و معامله می‌شود، به‌مرور به «استاندارد» بدل می‌گردد و بر ذائقه‌ مخاطبان، منتقدان و حتی هنرمندان اثر می‌گذارد. انتخاب‌های خریداران به‌تدریج افق انتظار مخاطبان را تنظیم می‌کند و به تولیدکنندگان نیز جهت می‌دهد. به این ترتیب، بازار نه فقط محل فروش، بلکه یکی از سازوکارهای فعال در شکل‌دهی به افق انتظار مخاطبان و میدان شکل‌گیری ذائقه‌ جمعی است.

نقد، در این میان، با روشن‌کردن مختصات اثر، اهداف آن و ملاک‌هایی که می‌توان بر اساس آن‌ها درباره‌ ارزش اثر گفت‌وگویی معنادار داشت، نقش میانجی را میان اثر هنری و مخاطب بر عهده می‌گیرد و هم‌زمان در شکل‌گیری و جهت‌دهی به سلیقه نیز مداخله می‌کند. تجربه‌ تاریخی نشان می‌دهد هر جا نقد به‌درستی عمل کرده، بازار هنر نیز شفاف‌تر و قابل‌فهم‌تر شده و ذائقه‌ی مخاطبان از سطح ترجیح‌های شخصی به سطح داوری‌های مستدل ارتقا یافته است؛ نه از آن رو که منتقد قیمت اثر را تعیین می‌کند، بلکه به این دلیل که نقد، با تبیین ویژگی‌ها، ارزش‌های ویژه، اهداف و دستاوردهای یک اثر، امکان داوری عقلانی و تمایزگذاری آگاهانه را فراهم می‌آورد. بدون این تبیین، داوری‌ها ناگزیر به سلیقه‌ خام، شهرت یا قدرت اقتصادی واگذار می‌شوند و معیارهای ارزش‌گذاری مبهم باقی می‌مانند. از این منظر، نقد نه در برابر بازار، بلکه یکی از ابزارهای تنظیم آن و یکی از عوامل شکل‌دهنده به سلیقه‌ هنری است؛ ابزاری که به مخاطب، خریدار و حتی فروشنده اثر هنری کمک می‌کند بفهمند چه چیزی در حال مبادله است و چرا واجد ارزش تلقی می‌شود.

قالی ایرانی، با وجود جایگاه تاریخی و هنری ممتازش، در دوران معاصر کمتر موضوع چنین تبیینی بوده است. بسیاری از نوشته‌های معاصر درباب فرش دستباف ایران، یا به تحسین کلی گذشته بسنده کرده‌اند یا در سطح توصیف مواد و تکنیک متوقف مانده‌اند، بی‌آن‌که روشن کنند این قالی‌ها در چه زمینه‌ای تولید شده‌اند، چه اهدافی را دنبال می‌کنند و چگونه باید در نسبت با زمانه و بازار امروز فهمیده شوند. در غیاب این روشن‌سازی، قالی، به‌ویژه در نمونه‌های متأخر، در بازار معاصر به شکلی مبهم ظاهر می‌شود و بر این اساس ماهیتی یا بیش‌ازحد اسطوره‌ای و تاریخی، یا بیش‌ازحد کالایی پیدا می کند.

از منظر نقد عقلانی، ضرورت نقد فرش دستباف در زمانه‌ ما نه دفاع از سنت است، نه بیان صرف تاریخ و نه مخالفت با بازار، بلکه شفاف‌کردن موقعیت قالی معاصر در شبکه‌ای از معنا، روایت، سنت، تاریخ‌مندی، نهادهای هنری، سازوکارهای ارزش‌گذاری و مناسبات اقتصادی است. شبکه‌ای که در آن اثر هم‌زمان به‌مثابه شیء زیباشناختی، کالای فرهنگی، حامل هویت ملی و موضوع گفتمان کارشناسی فهم می‌شود. در این چارچوب، نقد وظیفه دارد نشان دهد قالی معاصر دقیقاً در کجای این شبکه قرار می‌گیرد و چگونه میان این لایه‌ها معنا و ارزش تولید می‌شود. اگر قرار است قالی ایرانی در بازار معاصر داخلی و چه جهانی به‌درستی سنجیده شود، ابتدا باید فهمیده شود. باید دانست چه می‌کوشد باشد، چگونه عمل می‌کند و چه چیزی آن را از دیگر اشیای مشابه متمایز می‌سازد. این متن، با چنین رویکردی، نقد را به‌مثابه ابزاری برای فهم و سپس داوری به کار می‌گیرد؛ داوری‌ای که بدون آن، نه بازار عادلانه است و نه ارزش قالی امری قابل دفاع.

نسبت نقد هنری و بازار هنر: چارچوب نظری و تاریخی

یکی از پرسش‌های بنیادین در فهم اهمیت و کارکردهای نقد هنری این است که چرا نقد هنری شکل گرفت و چه نقشی در بازار هنر بازی می‌کند؟ پاسخ به این پرسش مستلزم فهم فرآیندهای نهادی است که هنر را از یک پدیده خصوصی و اشرافی به یک محصول اجتماعی و اقتصادی بدل کردند. نقد هنری مدرن را نمی‌توان جدا از ساختارهای اجتماعی و اقتصادی‌ای فهمید که خلق و دریافت هنر را در جهان معاصر ممکن می‌سازند. نقد، از یک‌سو، به تحلیل زیبایی‌شناختی اثر می‌پردازد و از سوی دیگر، در نسبت با بازار، ارزش نمادین و ارزش اقتصادی آن را توضیح و تبیین می‌کند. این نسبت، امروزه موضوع بحث بسیاری از نظریه‌پردازان نقد، اقتصاد هنر و جامعه‌شناسی هنر است. از این منظر بازار هنر نه فقط یک عرصه مبادله اقتصادی بلکه حوزه‌ای است که ارزش‌های هنری و نمادین اثر در آن شکل می‌گیرد، بازتولید می‌شود و تثبیت می‌گردد. بنابراین شبکه‌ نقد و بازار هنر نه دو حوزه‌ مجزا، بلکه دو لایه‌ درهم‌تنیده از میدان اجتماعی هنر محسوب می‌شود که یکدیگر را شکل می‌دهند و بازتولید می‌کنند.

هریسون و سینتیا وایت، جامعه‌شناسان آمریکایی، در کتاب کلاسیک خود با عنوان «بوم‌ها و حرفه‌های هنری: تحولات نهادی در جهان نقاشی فرانسه»، نشان می‌دهند که در قرن نوزدهم در فرانسه، تغییرات اجتماعی و اقتصادی نهایتاً به تحول ساختارهای سنتی ارزش‌گذاری و نمایش آثار هنری انجامید و نقد هنری مدرن را پدید آورد. آن‌ها نشان می‌دهند که با ظهور طبقه متوسط شهری و افزایش تعداد هنرمندان، نظام سنتی فرهنگستان نقاشی و مجسمه سازی پاریس (تاسیس ۱۶۸۴)، نهادی که آموزش، تولید، نمایش و ارزش‌گذاری آثار را در انحصار داشت،‌ ناتوان شد و به تدریج جای خود را به نظام دلال–منتقد داد. در نظام سنتی فرهنگستان، هنر در چارچوب حمایت رسمی، تربیت حرفه‌ای و نمایش آثار در سالون‌ها، هدایت می‌شد و ارزش اثر توسط داوران رسمی تعیین می‌گردید. نویسندگان نشان می‌دهند که فرهنگستان با بی‌توجهی به شرایط اجتماعی و اقتصادی زمان، قدرت و مشروعیت خود را از دست داد و جای خود را به نظام توزیع هنری جدیدی داد که در آن نقش دلالان و منتقدان برجسته‌تر شد.

 در این نظام جدید، دلالان با ایجاد بازارهای عمومی فروش و منتقدان با تولید گفتارهای تفسیرگرانه، با همکاری یکدیگر به تولید ارزش برای آثار پرداختند و با شکل دهی به مخاطب، بازارهای جدید و مسیر حرفه‌ای هنرمندان را بازتعریف کردند. در این گذار، نقد به ‌معنای بیان معیارهای ارزشیِ فراتر از سلیقه‌ فردی و توضیح موقعیت اثر در شبکه‌ اجتماعی و اقتصادی شکل گرفت و خود بخشی از سازوکار بازار هنر گردید که هم موقعیت نمادین اثر را توضیح می‌دهد و هم به بازار امکان می‌داد تا بر اساس معیارهای قابل فهم و قابل گفتگو، ارزش را تعیین کند (White & White, 1966). در نظام دلال–منتقد، دلالان نه فقط فروشندگان آثار، بلکه میانجیان فرهنگی‌اند که به توسعه بازار کمک می‌کنند و منتقدان نیز با پرورش ایده‌ها، تبیین نظریه‌ها و آموزش مخاطب، سرمایه‌ فرهنگی لازم برای مصرف هنر را تولید می‌کنند. این فرآیند باعث می‌شود تا خریداران طبقه متوسط، که پیش از آن حضور مؤثری در بازار هنر نداشتند، به بازیگران فعال بازار بدل شوند.

برای فهم کامل نسبت میان نقد هنری و بازار هنر، علاوه بر دیدگاه‌های جامعه‌شناختی مانند آنچه هریسون و سینتیا وایت بررسی کرده‌اند، لازم است آن را در چارچوب نظریه‌های اقتصادی نیز قرار دهیم. حوزه‌ اقتصاد هنر و اقتصاد فرهنگ نشان داده‌اند که ارزش آثار هنری و کالاهای فرهنگی صرفاً به ویژگی‌های فنی یا مادی اثر محدود نیست، بلکه ارزش نمادین اثر که در تعامل میان بازیگران مختلف بازار شامل خریداران، منتقدان، نهادها و ساختارهای نهادی شکل می‌گیرد، نیز اهمیت دارد.

نظریه‌پردازان بین این نسبت نقد و بازار تأمل کرده‌اند و بر پیوند جدایی‌ناپذیر بین ارزش نمادین و ارزش اقتصادی اثر هنری تأکید داشته‌اند. برای مثال، ایزابل گراو در کتاب «بهای گزاف: هنر در میانه‌ بازار و فرهنگ شهرت» نشان می‌دهد که ارزش اقتصادی یک اثر هنری تا حد زیادی مبتنی بر ارزش نمادینی است که از طریق گفتمان‌های تخصصی هنر شکل می‌گیرد؛ گفتمان‌هایی که نقد هنری یکی از مهم‌ترین نمونه‌های آن‌هاست. از نظر گراو، بازار هنر امروز بیش از همیشه در تعیین ارزش هنری دخیل است، اما این دخالت نه به معنای تقلیل هنر به کالایی معمولی، بلکه بیانگر نسبت پیچیده‌ای است که میان ارزش نمادین و ارزش بازار برقرار است؛ چراکه هنر در نگاه او کالایی استثنایی و بی‌همتاست. به بیان او، قیمت و موقعیت اقتصادی اثر تا حد زیادی بر مبنای نشانه‌هایی شکل می‌گیرد که متخصصان هنر، از جمله منتقدان، مورخان هنر و نظریه‌پردازان، از طریق تحلیل، روایت و تفسیر می‌سازند. به عبارتی، بازار نمی‌تواند بدون ایجاد ارزش نمادین توسط این گفتمان‌های تخصصی پایدار باشد و نقد هنری در این میان نه به‌مثابه عاملی خارج از بازار، بلکه به‌عنوان یکی از مشارکت‌کنندگان اصلی در شکل‌گیری ارزشی که بازار می‌پذیرد نقش‌آفرینی می‌کند (Graw, 2009).

برخی پژوهش‌های اقتصادمحور نیز تأکید می‌کنند که در بازار هنر «کیفیت» و «ارزش» آثار نه امری از پیش‌ موجود، بلکه محصول قضاوت‌های جمعی است؛ قضاوت‌هایی که شبکه‌ای از منتقدان، گالری‌ها، کارشناسان، مجموعه‌داران و خریداران در آن مشارکت دارند. در این میان، سلیقه‌ خریداران نیز امری صرفاً شخصی و طبیعی نیست، بلکه در تعامل با گفتارهای نقد، نمایش‌های نهادی و روایت‌های کارشناسی شکل می‌گیرد و پالایش می‌شود. کیفیت اثر به‌عنوان ویژگی‌ای بیناذهنی و بینافردی پدید می‌آید که از دل این تعاملات برمی‌خیزد و سپس به قیمتی که بازار می‌پذیرد مشروعیت می‌بخشد. از این منظر، ارزش نمادین و ارزش اقتصادی اثر نه دو حوزه‌ جداگانه، بلکه مؤلفه‌هایی درهم‌تنیده‌اند که در فرآیند شکل‌گیری سلیقه و داوری جمعی تثبیت می‌شوند؛ و نقد هنری نقشی محوری در این میان دارد، زیرا با صورت‌بندی معیارها و توضیح تمایزها، به جهت‌دهی سلیقه‌ها و عقلانی‌تر شدن انتخاب‌ها کمک می‌کند.

این زمینه نظری با آنچه پژوهش‌های تاریخ هنر معاصر نشان می‌دهد نیز مطابق است. منتقدان با شکل‌دهی به ادراک و سلیقه عمومی و تبیین ارزش و اهمیت آثار نه تنها به مخاطب کمک می‌کنند تا اثر را بفهمد، بلکه فضای بازار را نیز می‌سازند. در این دیدگاه، منتقدان به‌عنوان واسطه‌هایی بین هنرمند، خریدار، مؤسسات و عموم مردم عمل می‌کنند؛ آن‌ها روندهای هنری را تشخیص می‌دهند، جمعیت خریداران را هدایت می‌کنند و در نهایت ارزش نمادین را به سرمایه‌ فرهنگی تبدیل می‌کنند که بازار بر اساس آن عمل می‌کند و قیمت تعیین می‌شود.

در چارچوب چنین نسبتی، نقد هنری نه فقط واکنشی به بازار، بلکه یکی از عوامل تولید و تثبیت بازار است. همان‌طور که نظام دلال–منتقد در فرانسه قرن نوزدهم باعث شد ارزش آثار نقاشی‌های امپرسیونیستی و مدرن به‌عنوان سرمایه‌های نمادین و اقتصادی شکل گیرد، در دوره معاصر نیز گفتارهای نقد و مکان‌های نمایش و فروش (مانند گالری‌ها، نمایشگاه‌ها و حراجی‌ها) به‌عنوان ساختارهایی عمل می‌کنند که ارزش‌های فرهنگی را به صورت نمادین و اقتصادی تقویت می‌کنند. این رابطه‌ پیچیده، نشان می‌دهد که بازار هنر هرچند نقش اقتصادی دارد، اما ارزش‌های آن در بستر اجتماعی و نمادین تولید می‌شود و نقد هنری نقشی مرکزی در این فرآیند ایفا می‌کند.

بنابراین، از منظر ترکیبی نظری و تاریخی، نقد هنری هم درون میدان هنر قرار دارد و هم با ساختارهای بازار در ارتباط است. نقد به‌عنوان فرآیندی نمادین، به بازار کمک می‌کند تا ارزش‌های قابل گفتگو و معیارهای داوری عقلانی برای آثار هنری را شکل دهد؛ و بازار نیز عرصه‌ای است که این ارزش‌ها نه فقط خوانده و تفسیر می‌شوند بلکه به شکل قیمت، تقاضا و موقعیت اجتماعی آثار نیز درمی‌آیند. چنین نسبتِ پیچیده‌ای است که زمینه را برای فهم بازارهای معاصر هنر، از جمله بازار فرش دستباف معاصر ایران، فراهم می‌آورد. جایی که نقد و ارزش بازار با هم وارد گفتگویی پیچیده می‌شوند و ارزش قالی‌ها را نه فقط به عنوان کالای اقتصادی بلکه به‌عنوان نماد فرهنگی و اجتماعی تثبیت می‌کنند.

این نگاه انتقادی–اقتصادی به هنر می‌تواند به‌ویژه برای گسترش بازار فرش دستباف معاصر ایران راهگشا باشد. بازارهای فرش دستباف از این منظر، نه فقط فضاهای معاملاتی، بلکه میدان‌هایی نمادین هستند که می‌توانند به نقد و ارزیابی آثار بپردازند، خریداران را آموزش دهند و ارزش زیبایی شناختی، فرهنگی و در نهایت اقتصادی قالی‌ها را شکل دهند. نقد هنری، به معنای روشن‌سازی ویژگی‌ها، زمینه‌های تولید و جایگاه تاریخی و نمادین یک فرش دستباف، در چنین بازاری می‌تواند به داوری عقلانی و فهمی عمیق‌تر از ارزش آن کمک کند. داوری‌ای که هم از منظر اقتصادی و هم هنری-فرهنگی قابل دفاع باشد. در این چارچوب، قالی معاصر ایران ناگزیر است از انحصار بازارهای سنتیِ مبتنی بر دادوستد تجاری صرف فاصله بگیرد و به سوی بازارهای هنری جدید، مانند حراجی‌ها و گالری‌ها، حرکت کند. فضاهایی که در آن‌ها مشروعیت اثر از خلال نقد، تاریخ‌نگاری و گفتمان تخصصی تثبیت می‌شود. گسترش نقد جدی و نظری می‌تواند به تثبیت این بازارهای نوظهور یاری رساند و فرش دستباف معاصر ایران را از کالایی صرفاً کاربردی به اثری واجد جایگاه در میدان هنر جهانی ارتقا دهد.

فروش قالی شکارگاه صادق صیرفیان با طراحی محمد حسین مصور الملکی در سال ۲۰۲۳ در حراج کریستیز (تصویر ۱) را می‌توان نمونه‌ای عینی از همین بازارهای نوین مبتنی بر گفتارهای نقد دانست؛ بازاری که در آن اثر نه صرفاً به‌مثابه کالایی نفیس، بلکه به‌عنوان موضوعی برای تفسیر تاریخی و سبک‌شناسانه عرضه می‌شود.

این قالی که با برآورد ۲۵ تا ۳۵ هزار پوند معرفی شده بود، در نهایت به قیمت ۴۴٬۱۰۰ پوند چکش خورد؛ رقمی که نشان می‌دهد سازوکار ارزش‌گذاری تنها بر قدمت استوار نیست، بلکه بر شبکه‌ای از روایت‌ها، از تبار کارگاهی صیرفیان، طراحی مبتنی بر ایده احیای هنر ایرانی تا پیوند با سنت صفوی، تکیه دارد.

در این بستر، کاتالوگ ارایه شده توسط حراجی کریستیز نقش متنی انتقادی را ایفا می‌کند که از طریق آن اصالت، کیفیت فنی و جایگاه تاریخی اثر صورت‌بندی می‌شود و به سرمایه‌ نمادین آن افزوده می‌گردد. بدین‌ترتیب، این فروش را می‌توان نشانه‌ای از شکل‌گیری بازاری دانست که در آن نقد و گفتمان تخصصی، مستقیماً در تولید و تقویت ارزش اقتصادی فرش دستباف معاصر ایران مشارکت دارند.

نسبت میان نقد و بازار | نقد گفتمانی قالی شکارگاه صادق صیرفیان

تصویر ۱: قالی شکارگاه، اصفهان، بافت کارگاه صادق صیرفیان، طراحی محمد حسین مصور الملکی، (منبع: christies.com)

کتاب‌های کارشناسی و شکل‌گیری بازار فرش دستباف ایران در اروپای قرن ۱۹ میلادی

هم‌زمان با شکل‌گیری و گسترش طبقه‌ متوسط شهری نوظهور در اروپا در قرن نوزدهم، بازاری تازه برای فرش دستباف ایرانی پدید آمد که این اشیای شرقی را به بخشی از فرهنگ مصرف هنری بدل کرد. رونق بازار فرش دستباف ایرانی در اروپا را نمی‌توان صرفاً نتیجه‌ گسترش تجارت یا توسعه‌ حمل‌ونقل دانست؛ این رونق هم‌زمان با شکل‌گیری نوعی «دانش کارشناسی» درباره‌ فرش‌های دستباف ایرانی بود که به مصرف‌کنندگان می‌آموخت چگونه ببینند، چگونه تمایز بگذارند و چگونه داوری کنند. اگر در نقاشی مدرن، به تعبیر هریسون و سینتیا وایت، نقد هنری شکل‌گیری بازار عمومی هنر را امکان‌پذیر کرد (White & White, 1966)، در حوزه‌ فرش دستباف نیز متون کارشناسی، کاتالوگ‌های نمایشگاهی، سفرنامه‌ها و کتاب‌های مجموعه‌داران نقشی مشابه ایفا کردند: آن‌ها نه‌تنها اطلاعاتی درباره‌ تاریخ فرش دستباف ایران، سبک، طرح، رنگ، ویژگی های فنی و منطقه‌ بافت ارائه می‌دادند، بلکه چارچوبی برای ارزش‌گذاری قالی‌ها می‌ساختند.

یکی از نقاط عطف این فرایند، برگزاری نمایشگاه های‌ جهانی در نیمه‌ دوم قرن نوزدهم بود؛ به‌ویژه نمایشگاه بزرگ ۱۸۵۱ لندن که در آن اشیای «شرقی» در کنار دستاوردهای صنعتی اروپا به نمایش درآمدند. پژوهش‌های تاریخی نشان داده‌اند که این رویدادها نه فقط ویترینی برای کالاها، بلکه دستگاهی برای آموزش سلیقه و سامان‌دهی تمایزات زیبایی‌شناختی بودند (Greenhalgh, 1988).

قالی ایرانی در این فضا، از شیئی کاربردی یا درباری به «نمونه‌ای هنری» بدل شد که باید طبقه‌بندی، مقایسه و ارزیابی می‌شد. به بیان دیگر، نمایشگاه‌ها و متون همراه آن‌ها، زمینه‌ تبدیل قالی به موضوعی برای نگاه تخصصی و قضاوت مبتنی بر دانش را فراهم کردند.

در همین دوره، نخستین کتاب‌های نظام‌مند درباره‌ قالی‌های شرقی منتشر شد. برای مثال اثر کلاسیک یولیوس لسینگ با عنوان «نقوش فرش‌های خاور باستان: بر اساس تصاویر و نمونه‌های اصیل سده‌های پانزدهم و شانزدهم میلادی، ترسیم شده توسط یولیوس لسینگ» (۱۸۷۷) و سپس کتاب پرنفوذ «ویلهلم فون بوده با عنوان فرش‌های عتیقه خاور نزدیک» (۱۹۰۲) از جمله نخستین آثاری بودند که کوشیدند تاریخ‌گذاری، سبک‌شناسی و طبقه‌بندی منطقه‌ای قالی‌ها را بر مبنای معیارهای علمی تثبیت کنند (Lessing, 1877; Bode, 1902). این متون با ترکیب تصویر، توصیف فنی و تحلیل تاریخی، نوعی «چشم آموزش‌دیده» را پیش‌فرض می‌گرفتند و هم‌زمان آن را تولید می‌کردند. بر این اساس خواننده می‌آموخت که میان قالی «اصیل» و «جدید»، «شهری» و «روستایی»، «درباری» و «بازاری» تمایز بگذارد. چنین تمایزگذاری‌هایی مستقیماً به بازار راه می‌یافت و بر قیمت‌گذاری اثر می‌گذاشت.

در این دوران تاجران فرش دستباف نقشی تعیین‌کننده در تولید این دانش داشتند. برای نمونه فعالیت شرکت زیگلر در ایران و صادرات گسترده‌ فرش دستباف ایران به اروپا و آمریکا نشان می‌دهد که چگونه تجارت و دانش کارشناسی به‌هم گره خورده بودند. در قرن بیستم کتاب سیسیل ادواردز با عنوان قالی ایران (۱۹۵۳) بر پایه‌ همین سنت کارشناسی قرن نوزدهمی شکل گرفت و کوشید تاریخ، تکنیک و جغرافیای بافت را در قالب روایتی منسجم ارائه کند (ادواردز، ۱۳۶۸). این روایت‌ها نه بی‌طرف، بلکه سازنده‌ سلسله‌مراتب ارزشی بودند. برخی مناطق مانند تبریز، کاشان یا کرمان به‌مثابه مراکز «عالی» تثبیت شدند و برخی دیگر در مرتبه‌ای پایین‌تر قرار گرفتند. چنین طبقه‌بندی‌هایی در عمل به ساختار قیمت‌ها و ترجیحات بازار شکل می‌داد.

از منظر جامعه‌شناسی هنر، این متون را می‌توان بخشی از تولید «سرمایه‌ فرهنگی» و «ارزش نمادین» دانست؛ مفهومی که پیر بوردیو برای توضیح سازوکار تمایز و مشروعیت در میدان هنر به کار برده است (بوردیو، ۱۳۹۰). کتاب‌های کارشناسی با آموزش شیوه‌ نگاه‌کردن و داوری، مصرف‌کننده‌ اروپایی را به «خریدار آگاه» بدل می‌کردند؛ خرید قالی دیگر صرفاً انتخابی تزئینی نبود، بلکه کنشی مبتنی بر دانش و تمایز فرهنگی به شمار می‌رفت. بدین‌ترتیب، بازار فرش دستباف ایران در اروپا نه فقط بر مبنای عرضه و تقاضا، بلکه بر پایه‌ گفتمان‌هایی شکل گرفت که ارزش نمادین قالی را تولید و تثبیت می‌کردند.

در این میان، تصویر فرش دستباف در نقاشی‌های غربی و بازنمایی آن در کاتالوگ‌ها و مجلات هنری نیز به تقویت میل تملک قالی ایران کمک کرد. فرش دستباف ایران به‌عنوان نشانه‌ای از «اصالت»، «قدمت» و «هنر شرقی» معرفی می‌شد و در فضای خانه‌ بورژوایی اروپایی جای می‌گرفت؛ خانه‌ای که به تعبیر برخی نویسندگان آن دوره، بدون قالی «کامل» نبود. این انتقال از دربار صفوی به اتاق نشیمن طبقه‌ متوسط اروپایی، بدون واسطه‌ دانش کارشناسی و شبکه‌های تجاری ممکن نبود. از این دیدگاه ارزش چنین کالایی در تعامل میان روایت، نمایش و مبادله ساخته شد.

در نتیجه، شکل‌گیری بازار فرش دستباف ایران در اروپا در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را باید هم‌زمان فرایندی اقتصادی و معرفتی دانست. کتاب‌های کارشناسی، نمایشگاه‌ها، تاجران و مجموعه‌داران شبکه‌ای را پدید آوردند که در آن قالی ایرانی به‌عنوان «شیء هنری» تعریف شد، سلسله‌مراتب یافت و وارد گردش سرمایه شد. این تاریخ نشان می‌دهد که بازار قالی، همچون بازار نقاشی مدرن، بدون تولید گفتارهای ارزش‌گذار و آموزش داوری ممکن نبود. از این منظر، نقد و دانش کارشناسی نه حاشیه‌ بازار، بلکه یکی از بنیان‌های آن‌ هستند. بنیانی که امروز نیز در حراجی‌های بین‌المللی و کاتالوگ‌های تخصصی تداوم یافته است و زمینه را برای ارزیابی قالی معاصر ایرانی فراهم می‌کند.

احیای سنت صفوی و شکل‌گیری بازارهای جدید در قالی معاصر ایران: قالی شکارگاه صادق صیرفیان در حراج کریستیز

یکی از نمونه‌های جدید نسبت میان روایت کارشناسی، شکل‌گیری بازارهای جهانی و تجلی ارزش فرهنگی–اقتصادی در فرش دستباف ایرانی را می‌توان در فروش قالی شکارگاه صادق صیرفیان در حراج کریستیز در سال ۲۰۲۳ میلادی مشاهده کرد. این‌که یک فرش دستباف معاصر ایران در حراجی‌ای عرضه و فروخته شود که به‌طور سنتی با فروش قالی‌های تاریخی و قطعات کمیاب قرون پیشین شناخته می‌شود، خود نشانه‌ جابه‌جایی مهمی در ساختار بازار است. حضور این اثر در چنین بستری، صرفاً یک رویداد منفرد نیست، بلکه می‌تواند به‌عنوان علامتی از گشوده‌شدن فضایی جدید برای فرش دستباف معاصر ایران در میدان هنر جهانی خوانده شود.

در دهه‌های گذشته، حراجی‌ها به عنوان بازارهای معتبر بین‌المللی عمدتاً بر قالی‌های صفوی و قاجار تمرکز داشتند؛ یعنی آثاری که فاصله‌ تاریخی، کمیابی و قدمت آن‌ها خود به‌مثابه تضمین ارزش تلقی می‌شد. اما عرضه و فروش یک فرش دستباف متعلق به میانه قرن ۱۴ شمسی در چنین حراجی‌ای نشان می‌دهد که معیار «تاریخی‌بودن» به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست و جای خود را به ترکیبی از کیفیت هنری، هویت کارگاهی، امضاء هنرمند و روایت کارشناسی داده است. به بیان دیگر، بازار در حال پذیرش این ایده است که «معاصر بودن» الزاماً به معنای فروکاست ارزش نیست، بلکه می‌تواند در چارچوبی تازه، واجد اهمیت هنری و سرمایه‌ای باشد.

از منظر نظری، این تحول را می‌توان نشانه‌ گسترش میدان بازار به سوی دوره‌های متأخر دانست؛ جایی که مرز میان «عتیقه» و «هنر معاصر» در حوزه‌ فرش دستباف بازتعریف می‌شود. همان‌گونه که در تاریخ نقاشی، با تثبیت بازار مدرن امکان فروش آثار هنرمندان زنده یا متأخر فراهم شد (White & White, 1966)، در حوزه‌ فرش دستباف نیز به نظر می‌رسد که اکنون کارگاه‌های شاخص معاصر، به‌تدریج وارد شبکه‌ مشروعیت‌بخش حراجی‌های طراز اول می‌شوند. این امر مستلزم شکل‌گیری گفتارهایی است که کیفیت فنی، تبار حرفه‌ای و جایگاه سبک‌شناختی این آثار را توضیح داده و آن‌ها را در سلسله‌مراتب ارزش جهانی جای دهند.در این نقطه است که نقد هنری می تواند در ایجاد ارزش برای یک قالی معاصر نقش ایفا کند. روایت کریستیز از این قالی نمونه مناسبی برای تحلیل رابطه میان روایت کارشناسی و بازار است.آنچه در کاتالوگ این حراجی عرضه می‌شود، صرفاً مجموعه‌ای از اطلاعات فنی درباره‌ یک قالی نیست؛ بلکه روایتی چندلایه است که از خلال آن، شیء به «اثر هنری» و اثر هنری به «سرمایه‌ای فرهنگی–اقتصادی» بدل می‌شود. متن کارشناسی در این میان نقشی تعیین‌کننده دارد: هم اصالت را تثبیت می‌کند، هم تبار می‌سازد، هم شیوه‌ دیدن را آموزش می‌دهد و هم افق دریافت تاریخی اثر را شکل می‌دهد.

فرش دستباف مورد بحث در کاتالوگ ارایه شده توسط حراجی کریستیز با عنوان «قالی اصفهان، امضاء صادق صیرفیان، ایران مرکزی، حدود ۱۹۴۰» معرفی شده و با برآورد ۲۵ تا ۳۵ هزار پوند عرضه گردیده و در نهایت به قیمت ۴۴٬۱۰۰ پوند چکش خورده است. فاصله‌ میان برآورد اولیه و قیمت نهایی را می‌توان نشانه‌ای از کارآمدی سازوکار ارزش‌گذاری دانست؛ سازوکاری که در آن متن کارشناسی نه حاشیه‌ای بر بازار، بلکه بخشی از زیرساخت تولید ارزش است. در نخستین لایه، کاتالوگ به تثبیت اصالت و شناسنامه‌دار کردن اثر می‌پردازد: ذکر امضاء «دستور صادق صیرفیان اصفهان ایران»، تاریخ تقریبی بافت، محل تولید و حتی رج شمار صرفاً توصیف فنی نیستند؛ بلکه بخشی از فرآیند نهادی‌شدن اثر در میدان بازارند. اثر از خلال این گفتمان تخصصی در شبکه‌ای از اعتبار حرفه‌ای، استاندارد کیفی و قابلیت مقایسه جای می‌گیرد و بدین‌سان برای مبادله در سطح بین‌المللی آماده می‌شود.

لایه‌ دوم متن ارایه شده، به ساختن تبار حرفه‌ای (genealogy) اختصاص یافته است. روایت از بنیان‌گذاری کارگاه صیرفیان در اصفهان در دهه‌ی ۱۹۳۰ آغاز می‌شود و با ذکر نسل‌های بعدی خانواده ادامه می‌یابد. این تبارنامه صرفاً تاریخچه‌ای خانوادگی نیست، بلکه تولید سرمایه‌ نمادین است؛ همان چیزی که بوردیو از آن به‌عنوان انباشت سرمایه‌ فرهنگی در یک میدان یاد می‌کند. در این چارچوب، کارگاه صیرفیان نه فقط یک واحد تولیدی، بلکه نهادی صاحب «استاندارد نوین کیفیت» معرفی می‌شود که با افزایش تراکم گره و ارتقای مواد اولیه، خود را از میانگین زمانه متمایز کرده است. کیفیت، در این روایت، به شاخصی کمّی و قابل‌سنجش بدل می‌شود و از حوزه‌ی سلیقه‌ شخصی فراتر می‌رود.

در سطح سوم، متن به تحلیل زیبایی‌شناختی می‌پردازد و هم‌زمان «نگاه» مخاطب را تربیت می‌کند: استفاده از چله‌ ابریشم، پرز با پشم کرک لطیف، گره‌های متراکم و امکان اجرای نقوش پیچیده‌تر، همگی به‌گونه‌ای بیان می‌شوند که برتری طراحی و اجرا را بدیهی جلوه دهند. اشاره به منحنی‌های دقیق، حل شدن بی‌نقص حاشیه‌ها در گوشه‌ها و پرهیز از سطوح گسترده‌ رنگ‌های تند، دقیقاً همان الگوی آموزشی متون کارشناسی قرن نوزدهم را بازتولید می‌کند: به خریدار گفته می‌شود چه ببیند و چگونه ببیند.

در نهایت، بخش تفسیری کاتالوگ، قالی صادق صیرفیان را در امتداد سنت تصویری دوره  صفوی قرار می‌دهد و صحنه‌های شکار قالی را ادامه‌ «جریان کلاسیک» هنر ایرانی معرفی می‌کند. این صورت‌بندی صرفاً توصیف سبک‌شناختی نیست؛ بلکه راهبردی گفتمانی برای ارتقای جایگاه اثر است. ارجاع به سنت صفوی، که در تاریخ هنر ایران نشانه‌ اوج، اصالت و شکوه درباری تلقی می‌شود، به قالی معاصر عمق تاریخی می‌بخشد و آن را در امتداد یک «دوره‌ طلایی» جای می‌دهد. در منطق اقتصاد فرهنگ، آن‌گونه که دیوید تراسبی توضیح می‌دهد، ارزش اقتصادی هنر زمانی تثبیت می‌شود که اثر حامل لایه‌های متراکم معنا و روایت فرهنگی باشد؛ و متن کارشناسی دقیقاً این لایه‌ها را فعال می‌کند (christies.com).

از سوی دیگر، این پیوند با سنت صفوی را می‌توان در چارچوب «احیای صفوی» در قالی معاصر اصفهان فهم کرد: گرایشی که با بازخوانی نقوش اسلیمی پیچان، ترکیب‌بندی‌های متقارن و صحنه‌های شکار، خود را وارث کارگاه‌های سلطنتی دوران صفوی معرفی می‌کند. در این معنا، احیای صفوی صرفاً بازتولید یک سبک تاریخی نیست، بلکه بازتولید یک نظام مشروعیت است. اثر از طریق این روایت، پیشاپیش در سلسله‌مراتب تاریخی هنر ایرانی جای می‌گیرد و افق دریافت آن تعیین می‌شود.

بدین‌ترتیب، پیش از ورود به نقد مستقیم خود قالی، می‌توان گفت که متن کاتالوگ سه کارکرد اساسی را هم‌زمان انجام می‌دهد: تثبیت اصالت فنی، تولید سرمایه‌ نمادین از طریق تبار حرفه‌ای، و جای‌گذاری تاریخی اثر در امتداد سنت صفوی. قیمت نهایی ۴۴٬۱۰۰ پوند را نمی‌توان صرفاً نتیجه‌ سازوکار عرضه و تقاضا دانست؛ این رقم برآیند گفتمانی است که روایت، تخصص و تاریخ را در خدمت تقویت ارزش بازار به کار می‌گیرد.

بنابراین، فروش قالی شکارگاه صیرفیان در حراج کریستیز را می‌توان نه صرفاً موفقیت یک اثر خاص، بلکه نشانه‌ پیدایش یا تقویت «بازار فرش دستباف معاصر ایران» دانست؛ بازاری که در آن تولیدات معاصر، به‌ویژه آثار کارگاه‌ها و هنرمندان معتبر، دیگر در حاشیه‌ بازار عتیقه‌ها قرار ندارند، بلکه به‌عنوان بخشی از تاریخ تداوم‌یافته‌ هنر فرش دستباف ایرانی عرضه می‌شوند. این جابه‌جایی، زمینه‌ نظری مهمی را برای بررسی نسبت میان احیای صفوی، هویت کارگاهی و سازوکار ارزش‌گذاری در فرش دستباف معاصر فراهم می‌کند؛ زمینه‌ای که در ادامه، با تمرکز انتقادی بر همین نمونه، مورد تحلیل قرار خواهد گرفت.

احیای صفوی به‌مثابه گفتمان ملی‌گرایانه: نقد گفتمانی قالی شکارگاه صادق صیرفیان با طراحی محمدحسین مصورالملکی

قالی شکارگاه حراج کریستیز محصول کارگاه صیرفیان از تولیدکنندگان مشهور قالی اصفهان در دوران معاصر است. کارگاهی که به بوسیله رضا صیرفیان (۱۲۶۰–۱۳۵۳ ه‍.ش) بنیان گذاشته شد. او دلبستگی عمیقی به قالی‌های هنری داشت و به‌طور جدی به گردآوری قالی‌ها و نقشه‌های کهن پرداخت. همین مجموعه‌اندوزی هدفمند، زمینه شناخت دقیق سنت‌های اصیل و بازآفرینی آگاهانه آن‌ها را در کارگاه او فراهم کرد. صیرفیان با فراهم‌کردن بهترین مواد اولیه و همکاری طراحان و بافندگان برجسته، تولید قالی‌هایی را آغاز کرد که نام «صیرفیان» همراه با پرچم «ایران» و عنوان «اصفهان» بر آن‌ها به‌منزله نشان کیفیت و اصالت بافته می‌شد (تصویر ۲). این مسیر در نسل بعد، به‌ویژه به دست صادق صیرفیان (۱۳۰۱–۱۳۸۳ ه‍.ش)، با حفظ اتکا به نقشه‌های تاریخی و در عین حال با نوآوری در طراحی، تداوم یافت و جایگاه این کارگاه را در فرش دستباف معاصر ایران تثبیت کرد. بدین‌ترتیب، کارگاه صیرفیان نه‌تنها به‌عنوان یک واحد تولیدی، بلکه به‌مثابه نهادی مؤثر در تداوم و بازآفرینی سنت‌های فاخر قالی اصفهان در دوره معاصر شناخته می‌شود.

نسبت میان نقد و بازار | نقد گفتمانی قالی شکارگاه صادق صیرفیان

تصویر ۲: کتیبه قالی شکارگاه، اصفهان، بافت کارگاه صادق صیرفیان، طراحی محمد حسین مصور الملکی، (منبع: christies.com)

در نگاه نخست، قالی صیرفیان کریستیز در تداوم مستقیم سنت طرح شکارگاه در فرش دستباف ایران قرار می‌گیرد و می‌توان آن را نمونه‌ای شاخص از جریانی در قالی معاصر دانست که با رجوع آگاهانه به الگوهای دوران صفوی، به بازآفرینی شکوه آن دوره می‌پردازد. جریانی که می‌توان آن را جنبش «احیا» نامید. طراح این قالی حاج محمدحسین مصورالملکی (۱۳۴۸-۱۲۶۸) از طراحان مشهور قالی و از چهرهای اصلی حرکت احیای نگارگری ایرانی در اصفهان است. پژوهشگرانی مانند علی حصوری با نگاهی منفی جریان احیای قالی در اصفهان را تقلید از دوره صفوی معرفی می‌کنند. حصوری در این‌باره می نویسد: «اما اصفهان در صد سال اخیر که امکان بررسی بیشتر است، مانند همه نقاط ایران پس‌روی داشته است. ... اصفهان تا حدود صد سال پیش طراحانی داشته است که ته مانده دگرگون شده نقشه های صفوی را تقلید می‌کردند.» (حصوری، ۱۷۷:۱۳۹۶-۱۷۸) اما جنبش احیا از تقلید و بازبافی قالی‌های کهن متمایز است.

جنبش احیا در فرش دستباف معاصر ایران را می‌توان رویکردی آگاهانه به بازخوانی و بازتفسیر سنت‌های کلاسیک، به‌ویژه الگوهای دوران صفوی دانست؛ رویکردی که هدف آن بازآفرینی کیفیت زیباشناختی، انسجام ترکیب‌بندی و غنای نمادین آن دوره است. این احیا به معنای کپی‌برداری یا بازبافی صرفِ یک نمونه تاریخی نیست، بلکه نوعی بازطراحی خلاق بر پایه‌ منطق ساختاری طراحی صفوی به شمار می‌آید. در این چارچوب، آثاری چون قالی شکارگاه صیرفیان با الهام از سنت‌های تصویری گذشته، اما با بازطراحی، تغییر در جزئیات و تکنیک اجرا، سنت را به زبان امروز ترجمه می‌کنند. بنابراین، احیا در این معنا نه بازگشت منفعلانه به گذشته، بلکه بازسازی فعال آن در پیوند با شرایط فرهنگی، هویتی و حتی بازار هنر است. نظر مصور الملکی در این باره چنین است: «تقلید، قاتل هنر است. هنر باید به اقتضای زمان و شرایط خویش سنت‌شکن و سنت‌گذار باشد. به این معنی که پابه‌پای زمان پیش برود، قالب‌ها و سنت‌های قدیمی را که مانع این پیشروی هستند دور بریزد و قالب‌ها و ارزش‌های جدیدی را که باعث رشد و تعالی او هستند پیدا کند. مینیاتوریست ایرانی ... به‌جای آنکه سنت‌ها و ارزش‌های گران بهای مینیاتور گذشته ایران را برای یافتن ظرفیت‌های تازه و راهگشایی‌های ضروری به‌کار گیرد، راه را بر ذوق و تخیل و خلاقیت خود بسته و از روی آثار اصیل قدیمی سیاه‌مشق می‌کند.» (هاتفی،۴۷:۱۳۵۷)

ترکیب‌بندی پر جنب و جوش این قالی به‌وضوح از نمونه‌های برجسته قالی‌های شکارگاه صفوی الهام گرفته است. طرح‌های موسوم به شکارگاه، ازجمله طرح‌های اصلی در فرهنگ بصری ایران به شمار می آیند که برای نخستین بار در دورۀ صفوی بر روی قالی ظاهر می‌شوند. قالی‌های موزه پولدی پتسولی میلان، موزه هنرهای کاربردی وین، موزه هنرهای زیبای بوستون و موزه لوور پاریس از جمله مهم ترین نمونه های قالی‌های شکارگاه دوران صفوی به شمار می‌آیند. سواران در حال شکار، ملازمان و همراهان، ابزارهای شکار مانند تیر و کمان، نیزه و شمشیر و حیوانات در حال جنگ و گریز در منظره طبیعت مهم ترین عناصر طرح شکارگاه هستند که در این قالی مستقیما از قالی‌های شکارگاه دوره صفوی اقتباس شده اند. پوشش‌ها به‌وضوح یادآور فرهنگ بصری دوره صفوی‌اند، کلاه‌های قزلباش، دستارها، نیم‌تنه‌ها و پای پوش‌ها با دقتی توصیفی ترسیم شده‌اند و سلاح‌ها و شیوه‌ شکار،‌ همان الگوهای سنتی را تکرار می‌کنند. ملازمان و همراهان شاهزادگان شکارچی نیز همچون نمونه‌های صفوی در متن روایت حضور دارند و ساختار درباری صحنه را تقویت می‌کنند. زمینه با نقوش ختایی و اسلیمی کار شده و شبکه‌ای تزئینی فراهم آورده‌اند که یادآور ساختارهای طراحی قالی‌های کلاسیک است.

با این حال، اثر حاضر صرفاً بازتاب یک الگوی تاریخی نیست و همین امر قالی را از تقلید و بازبافی صرف دور و به جنبش احیا نزدیک می‌کند. تراکم عناصر روایی در آن چشمگیرتر است؛ حضور چهارده سوارکار، بیش از اغلب نمونه‌های کلاسیک صفوی،‌ به صحنه حالتی انباشته‌تر و نمایشی‌تر بخشیده و بر جنبه دراماتیک روایت افزوده است. پیکره‌های انسانی و حیوانات گرایش به واقع‌گرایی بیشتری دارند و از خشکی نمادین برخی نمونه‌های کهن فاصله می‌گیرند. چهره‌ها حالتی سرزنده دارند که در نمونه‌های صفوی کمتر مشاهده می‌شود. این طراوت چهره‌ها و گرایش به توصیف دقیق‌تر اندام و حرکت، نشان از نوعی نگاه نو دارد و نشان می‌دهد که این اثر در مرز میان بازآفرینی و نوآوری حرکت می‌کند (تصویر۳). بدین‌ترتیب، اگرچه طرح این قالی در سنت صفوی ریشه دارد، اما در جزئیات و نحوه بیان، هویتی مستقل می‌یابد؛ هویتی که احیای گذشته را نه به‌مثابه تقلید یا بازبافی، بلکه به‌عنوان بازخوانی در بستر معاصر صورت‌بندی می‌کند.

نسبت میان نقد و بازار | نقد گفتمانی قالی شکارگاه صادق صیرفیان

تصویر ۳: حالت پیکره ها در قالی شکارگاه، اصفهان، بافت کارگاه صادق صیرفیان، طراحی محمد حسین مصور الملکی، (منبع: christies.com)

رویکرد احیا گرایانه فرش دستباف شکارگاه صیرفیان این ضرورت را پیش می‌آورد که نقد را نه در سطح تحلیل فرم، بلکه در سطح گفتمان بسط داد. نقد گفتمانی رویکردی تحلیلی است که اثر هنری را نه به‌مثابه شیئی مستقل و خودبسنده، بلکه به‌عنوان برساخته‌ای درون شبکه‌ای از معناها، قدرت‌ها و نهادها مطالعه می‌کند. در این چارچوب، «گفتمان» را می‌توان مجموعه‌ای از گفتارها، مفاهیم، ارزش‌ها و قواعد دانست که در یک دوره‌ تاریخی خاص تعیین می‌کنند چه چیزی قابل‌گفتن، قابل‌دیدن و قابل‌ارزش‌گذاری است. گفتمان‌ها تنها بازتاب واقعیت نیستند، بلکه واقعیت اجتماعی و فرهنگی را سامان می‌دهند و حدود فهم ما را مشخص می‌کنند. بنابراین، نقد گفتمانی می‌کوشد نشان دهد یک اثر چگونه در دل این ساختارهای معنایی شکل گرفته، چه روایت‌هایی را بازتولید یا تثبیت می‌کند و چگونه با نهادهایی چون دولت، بازار، آموزش و تاریخ‌نگاری پیوند می‌یابد. هدف این نوع نقد، فراتر رفتن از توصیف فرم یا ستایش مهارت فنی است؛ بلکه می‌خواهد سازوکارهای پنهان تولید معنا و ارزش را آشکار سازد. بر این اساس این قالی را نمی‌توان صرفاً محصول خلاقیت فردی یک طراح یعنی محمدحسین مصورالملکی یا مهارت کارگاه صیرفیان دانست؛ این اثر درون شبکه‌ای از معانی تاریخی، فرهنگی و سیاسی شکل گرفته است که احیای هنر صفوی نقطه مرکزی آن است. «احیا» در اینجا نه یک انتخاب صرفاً زیبایی‌شناختی توسط هنرمند، بلکه بخشی از گفتمان ملی‌گرایی دوره‌ پهلوی است.

گفتمان ملی‌گرایی در دوره‌ پهلوی را می‌توان پروژه‌ای آگاهانه برای بازسازی و بازنمایی «ایرانِ باشکوهِ گذشته» به‌مثابه بنیان هویت ملی مدرن دانست. پروژه‌ای که در آن تاریخ باستان و دوره‌های طلایی هنر ایران،‌ به‌ویژه هخامنشی و صفوی،‌ به‌صورت گزینشی برجسته شدند تا تداوم و عظمت تاریخی ملت ایران تثبیت شود. در این چارچوب، هنرهای سنتی نه صرفاً میراث فرهنگی، بلکه ابزارهای گفتمانی هویت‌سازی بودند. در این دوران در چارچوب سیاست‌های فرهنگی دوره‌ پهلوی، دولت با نهادینه‌سازی آموزش هنرهای سنتی، حمایت از کارگاه‌ها و تأکید بر «اصالت ایرانی»، کوشید گذشته را به سرمایه‌ای نمادین برای مشروعیت‌بخشی به دولت مدرن بدل کند. بازگشت به الگوهای تاریخی در هنر نه حرکتی خودجوش، بلکه بخشی از «برنامه‌ بازتعریف هویت ملی در قالبی تاریخی–زیباشناختی» بود که در آن شکوه گذشته به‌عنوان پشتوانه‌ مدرنیزاسیون معرفی می‌شد. «سیاست‌های پهلوی اول بیش از آنکه به نقاشی کمال الملک، به عنوان هنری مدرن علاقه نشان دهد به هنرهای سنتی چون قالی و نگارگری توجه نشان داد. این هنرها بهتر می توانستند پیوند‌های تاریخ گرایی و ملی گرایی را تقویت کنند.» (مریدی، ۷۶:۱۳۹۷). در نتیجه، احیای صفوی در هنرهایی چون قالی را می‌توان در امتداد همین گفتمان فهم کرد: بازسازی تصویری گذشته‌ای درخشان برای تثبیت روایتی منسجم از ملت و دولت مدرن ایران.

بر اساس این گفتمان و ایده احیای گذشته بود که اقداماتی نظیر جمع آوری نقشه‌های قدیمی قالی و عکس برداری از قالی‌های نفیس ایرانی در موزه های خارج از کشور در سال ۱۳۰۶، برگزاری اولین مسابقه طراحی نقاشی قالی در سال ۱۳۰۹ با قانون رعایت اسلوب قدیمی هر محل و پرهیز از اشکال و ضور غربی و استفاده از رنگ‌های گیاهی، آموزش طراحی قالی در هنرستان هنرهای زیبای تهران و اصفهان در سال ۱۳۱۵ توسط استادانی نظیر عیسی بهادری و تاسیس موسسه قالی ایران در سال ۱۳۰۹ با وظایفی مانند تهیه مجموعه از نقشه‌های قالی‌های قدیم ایران ‌در دوره پهلوی اول صورت گرفت (حشمتی رضوی، ۲۸۰:۱۳۸۹-۲۹۵). در چارچوب گفتمان ملی گرایی، حاکمیت از هنرهای سنتی بویژه قالی‌بافی حمایت می‌کرد و با تاسیس شرکت فرش ایران در سال ۱۳۱۴ با هدف حفظ ارزش‌های سنتی و بازسازی نقشه‌های قالی، شرکت‌های خارجی را از تولید و تجارت قالی منع کرد.

در دوره پهلوی دوم مفاهیمی مانند سنت‌گرایی، اصالت‌گرایی و بازگشت به خویشتن در چارچوب این گفتمان شکل گرفت و ایده احیا را تقویت کرد. «مفهوم بازگشت به خویشتن در گفتمان رسمی قدرت، به معنای بازگشت به هویت اصیل ایرانی تعریف می‌شد که در احیای سنت‌ها و بازشناسی هنر قومی، روستایی و آیینی تجلی می‌یافت» حاکمیت این دوران بر حفظ میراث فرهنگی و تلفیق جهان مترقی و ارزش‌های بومی تاکید می‌کرد. بر این اساس «موجی از تاسیس مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی برای ثبت آداب و رسوم محلی و حفظ و احیای فرهنگ‌های قومی به راه افتاد. محققان،‌ دانشگاهیان و هنرمندان در پی احیای فرهنگ اصیل و سنتی ایران برآمدند.» (مریدی، ۹۵:۱۳۹۷).

ایده احیای هنرهای گذشته همچنین بر پایه یک ضرورت اقتصادی نیز قرار داشت. به لحاظ تاریخی ایده احیای هنر گذشته به اواخر عصر قاجار می‌رسد. لیلا دیبا در مقاله «شکل‌گیری هنر مدرن ایران» به تاسیس «شرکت اسلامی» در اصفهان در سال ۱۲۷۹ اشاره می کند. این شرکت که حاصل اراده جمعی از بازرگانان، ارباب صنایع و روحانیان اصفهان بود تلاش داشت با حمایت از صنایع دستی و تبلیغات در برابر کالاهای خارجی، از کاهش تقاضا برای تولیدات داخلی و از دست رفتن بازار فروش آثار و صنایع دستی اصفهان جلوگیری کند. دیبا به متن سخنرانی ملک المتکلمین از علمای مشهور اصفهان اشاره می‌کند و اینکه این افراد به این درجه از آگاهی رسیده بودند که آثار و صنایع ظریفه مردم اصفهان بازار تقاضا و سابقه‌ای دیرینه داشته و نمی‌بایست اجازه داد تا بازرگانان خارجی با وارد کردن اجناس خود به بازار موجب رکود تولیدات داخلی شوند. دیبا دقت خاصی به کلمه احیا در سخنرانی ملک المتکلمین داشته و آن را پیش زمینه‌ای اصیل برای جنبش احیاگری در دهه‌های بعدی می‌شناسد (دل زنده، ۱۸۹:۱۴۰۱).

در دوره پهلوی اول این ایده توسط آرتور آپهَم پوپ پژوهشگر برجسته هنر ایران، در بهار سال ۱۳۰۴ در یک سخنرانی در برابر رضا خان برای تاسیس انجمن آثار ملی ایران مطرح شد. در این سخنرانی او بر احیای هنر به عنوان امری حیاتی برای تولد دوباره سیاسی و اقتصادی ایران تاکید کرد (Diba,2013:49).

از نظر او آینده هنر ایران در تکرار هنر گذشته باشکوهش قرار داشت. به نظر می رسد این سخنرانی تاثیر عمیقی بر رضاخان گذاشت چرا که سیاست‌های فرهنگی ای که در دوره پهلوی اول اجرا شد در راستای این ایده قرار داشت. تاسیس اداره هنرهای ملی و هنرستان عالی هنرهای ایرانی در سال ۱۳۰۹ با هدف احیا و گسترش هنرهای قدیمه از جمله نگارگری و طراحی قالی با ریاست حسین طاهرزاده بهزاد از جمله مهم‌ترین نمونه‌های نمود ایده احیا در سیاست فرهنگی این دوره است.

حسین طاهرزاده بهزاد و برادرش کریم، از دیگر هنرمندان و اندیشمندان مهم این دوران هستند که به احیای هنرهای سنتی ایران می‌اندیشند. کریم طاهرزاده بهزاد در کتاب «سرآمدان هنر» که در سال ۱۳۰۲ منتشر کرده است ایده احیا را به عنوان راهی برای پیشرفت آینده ایران طرح می‌کند. او در این کتاب از «روح ایرانی» به عنوان عامل شکل‌دهنده هنر ایران یاد می‌کند و از ضرورت احیای هنرهای اصیل ایرانی سخن می‌گوید. او با نگاهی بازار محور به ایده احیا می‌نویسد: «در مملکت چین و ژاپن هم فن مینیاتورسازی را محافظه و تجدید کرده‌اند و این ملت‌ها هر سال مقدار کلی از آثار قلمی خود را به فرنگستان و امریک فرستاده مبلغ زیادی از این صورت‌ها منفعت می‌برند.» بر اساس همین نگاه هنرستان عالی هنرهای ایرانی در آموزش و تولید بخش عمده‌ای از آثار هنرجویان خود، نگرشی بازار محور را لحاظ کرده و در واقع نوع اعلا و اما غیر عتیقه آثاری رو تولید می‌کرد که در راستای تقویت بازار صنایع دستی قرار داشتند. در واقع بسیاری از استادان قدیم این فن از جمله حسین بهزاد مینیاتور، حاج مصورالملکی و حتی میرزا آقا امامی همگی سال‌ها از این بازار شبه عتیقه ارتزاق می‌کرده‌اند (دل زنده، ۱۹۷:۱۴۰۱-۱۹۹).

در اصفهان «در سال‌های پس از مشروطه بازار کهنه‌سازی گرم شده بود و آثار دوره صفوی اصل یا بدل در بازار اصفهان خریداران پرشوری داشت. در همین اوضاع و احوال بود که میرزا آقا امامی احیا‌گر هنر عهد صفوی شد و بازگشت او به گذشته جریان متفاوتی را در نقاشی اصفهان پدید آورد» (مفیدی، ۱۰۷:۱۴۰۰).

حاج مصور الملکی در خاطرات خود می نویسد:« با رفتن قاجاریه مینیاتور در ایران تکان مختصری خورد، به دستور رضا شاه اداره کل هنرستان هنرهای زیبای کشور مفتوح شد و نقاشی سبک قاجاریه منسوخ و نقاشی صفویه در ایران رواج یافت. فرنگی ها دسته دسته به ایران آمدند و مینیاتورهای سبک صفوی مشتریان پرو پا قرصی پیدا کرد.{...} نقاشان ایرانی که بازار هنر صفویه را گرم دیدند، به تصویر مینیاتورهای عهد صفوی روی آوردند. من هم یکی از اینان بودم (قاری سید فاطمه، ۱۹:۱۳۸۷). دیبا در مقاله خود می نویسد: «دردوره پهلوی اصفهان از دو سویه ملی‌گرایی و تجدد طلبی بی بهره نبوده است. در این دوران در حالی که به نظر می‌رسد تهران و تبریز واقع‌گرایی آکادمیک را پذیرفته بودند، هنرمندان اصفهان در جستجوی سبکی ملی و احیای هنرها به کاوش در گذشته پرداختند. به جای آکادمی‌ها، آموزش هنر در کارگاه‌ها انجام می‌شد. اصفهان سنت هنرها و صنایع دستی ریشه‌دار در دوره‌ صفویه را حفظ کرده بود و به هنرهای تجاری خود بسیار می‌بالید.» (Diba, 2013:48).

در این چارچوب، رجوع به دوره‌ صفوی، که در تاریخ‌نگاری رسمی به‌عنوان عصر تثبیت دولت متمرکز، شکوفایی هنرهای درباری و انسجام فرهنگی معرفی می‌شد، کارکردی گفتمانی-بازاری پیدا می‌کند. بازتولید صحنه‌های شکار، اسلیمی‌های پیچان و ترکیب‌بندی‌های متقارن، در واقع بازنمایی یک «دوره‌ طلایی» از تاریخ هنر است که قرار است از یک سو پیوستگی تاریخی ملت را تضمین کند و از سوی دیگر بازار های نوینی برای فرش دستباف معاصر ایران شکل دهد. انتخاب نقشه شکارگاه دیگر صرفاً روایت زیبایی‌شناختی نیست، بلکه استعاره‌ای از نظم، قدرت و شکوه ملی است.بنابراین، احیای صفوی در فرش دستباف معاصر را می‌توان هم بخشی از پروژه‌ بازتعریف هویت ملی در قرن بیستم دانست؛ پروژه‌ای که در آن هنرهای سنتی به ابزار بازنمایی عظمت تاریخی بدل شدند، و هم نوعی استراتژی نوین برای بازاریابی در نظر گرفت.

از این منظر، قالی شکارگاه صیرفیان اثری هنرمندمحور به معنای مدرن کلمه نیست. نام طراح،‌ محمدحسین مصورالملکی،‌ هرچند اهمیت دارد، اما اثر در منطق تولید خود تابع نظامی گسترده‌تر است: نظام کارگاهی، سیاست‌های فرهنگی رسمی، بازار صادراتی و گفتمان ملی‌گرایانه‌ای که «اصالت ایرانی» را در بازگشت به گذشته تعریف می‌کرد. در عین حال، خاستگاه اجتماعی چنین هنرمندانی نیز در فهم این منطق اهمیت دارد. مصورالملکی برخاسته از خانواده‌ای سنتی و هنرمند بود که پشت در پشت نقاش بودند (قاری سید فاطمه، ۱۷:۱۳۸۷). پدرش محمد حسن، نقاش و قلمدان‌ساز بود، حرفه‌ای که در تداوم سنت‌های نگارگری و هنرهای سنتی ریشه داشت و تبار هنری خاندان او به دوره‌ صفوی نسبت داده می‌شد. با این‌همه، حتی این تبار سنتی نیز در اثر حاضر نه به‌مثابه بیان فردیت، بلکه در چارچوب بازتولید گفتمان ملی گرایی حاکم فعال می‌شود. اینجا با نوآوری شخصی مواجه نیستیم، بلکه با نوعی هم‌سویی آگاهانه با الگوی مسلط روبه‌رو هستیم؛ الگویی که ارزش را در بازسازی شکوه تاریخی تعریف می‌کند. در نتیجه، احیای صفوی در این قالی را می‌توان نوعی «اختراع سنت» در معنای مدرن آن دانست؛ سنتی که به‌صورت انتخابی بازسازی می‌شود تا نیازهای هویتی زمانه را پاسخ دهد. آنچه در این اثر دیده می‌شود، نه تداوم طبیعی یک زبان تصویری زنده، بلکه بازچینی آگاهانه‌ی عناصر تاریخی برای تولید تصویری منسجم از «ایران» است.

از این منظر گفتمانی، ارزش فرش دستباف صرفاً در ظرافت فنی یا پیچیدگی طراحی آن نیست، بلکه در جایگاهش به‌عنوان سندی از یک لحظه‌ تاریخی است: لحظه‌ای که در آن هنر فرش دستباف به ابزاری برای تثبیت روایت ملی بدل می‌شود. بنابراین، پیش از هر ارزیابی بصری، باید این نکته را در نظر داشت که اثر، درون ساختاری شکل گرفته که هدف آن نه آفرینش زبان بصری نو، بلکه بازنمایی شکوه گذشته در قالبی هماهنگ با نیازهای هویتی و بازار جهانی قرن بیستم بوده است.

رابطه‌ میان نقد هنری و بازار را در مورد قالی شکارگاه صیرفیان می‌توان به‌روشنی مشاهده کرد؛ جایی که ارزش اثر نه صرفاً از کیفیت مادی آن، بلکه از خلال روایت و تفسیر تولید می‌شود. ورود این قالی به حراج کریستیز در سال ۲۰۲۳ نشان داد که بازار بین‌المللی دیگر تنها بر قالی‌های «عتیقه» متکی نیست، بلکه آمادگی پذیرش فرش دستباف معاصر ایران را نیز دارد، به‌شرط آنکه این آثار بتوانند در قالب روایتی معتبر، زیبایی شناختی، مفهومی، تاریخ‌مند و بویژه سبک‌شناسانه معرفی شوند. آنچه در کاتالوگ این حراجی رخ می‌دهد، صرف توصیف یک شیء نیست؛ بلکه ساختن جایگاه آن در شبکه‌ای از معنا، تبار حرفه‌ای و کیفیت سنجش‌پذیر است. به بیان دیگر، بازار جهانی پیش از خرید شیء، روایت آن را می‌خرد.

در کاتالوگ این حراجی، تأکید بر تداوم سنت صفوی و قرار دادن اثر در امتداد الگوهای دوره صفوی صرفاً یک اشاره‌ تاریخی نیست، بلکه فعال‌سازی آگاهانه‌ی ایده‌ «احیای صفوی» است؛ ایده‌ای که اثر را به یک تبار طلایی پیوند می‌زند و برای آن عمق تاریخی تولید می‌کند. از منظر تحلیل گفتمانی، این ارجاع به صفوی نوعی استراتژی مشروعیت‌بخش است: گذشته‌ درباری و شکوه‌مند به‌عنوان منبع اصالت فراخوانده می‌شود تا شیء معاصر را در سلسله‌مراتب ارزش هنر ایرانی جای دهد. در این فرآیند، احیا نه صرفاً بازتولید فرم، بلکه بازتولید سرمایه‌ نمادین است؛ سرمایه‌ای که بازار می‌تواند آن را به سرمایه‌ی اقتصادی تبدیل کند. بدین‌ترتیب، روایت صفوی در کاتالوگ، پلی میان تاریخ و مبادله می‌سازد: هرچه پیوند اثر با «دوره‌ طلایی» مستحکم‌تر صورت‌بندی شود، قابلیت آن برای ورود به بازار جهانی نیز تقویت می‌شود. در این معنا، احیای صفوی هم‌زمان یک گفتمان هویتی و یک سازوکار بازارساز است.

در چنین وضعیتی، نقد هنری نقشی حاشیه‌ای یا پَسینی ندارد، بلکه به بخشی از زیرساخت ارزش‌گذاری بدل می‌شود. اگر نقد بتواند اثر را در نسبت با سنت، گفتمان تاریخی، نظام کارگاهی و تحولات زیبایی‌شناختی تبیین کند، در واقع افق دریافت آن را شکل می‌دهد و امکان مقایسه و طبقه‌بندی آن را در میدان جهانی فراهم می‌سازد. بدون این لایه‌ تحلیلی، فرش دستباف معاصر، حتی با کیفیت فنی بالا، در بازار بین‌المللی به‌سختی از سطح «صنعت دستی ممتاز» فراتر می‌رود. نقد است که آن را به «اثر» تبدیل می‌کند؛ اثری که واجد جایگاه تاریخی، هویت سبکی و سرمایه‌ نمادین است.

گشوده‌شدن بازارهای جدید برای فرش دستباف ایران، به‌ویژه در بستر حراجی‌های طراز اول، مستلزم تولید گفتار تخصصی هم‌سنگ با آن بازارهاست. همان‌گونه که در حوزه‌ نقاشی و هنر مدرن، تاریخ‌نگاری و نقد نقشی تعیین‌کننده در تثبیت هنرمندان و مکاتب ایفا کردند، در حوزه‌ فرش دستباف نیز شکل‌گیری بازار معاصر وابسته به نگارش نقدهای تحلیلی، مستند و نظری است. چنین نقدی نه تبلیغ است و نه توصیف ستایش‌آمیز؛ بلکه سازوکاری برای جای‌گذاری اثر در نظامی از مفاهیم، تبارها و تمایزهاست.

از این منظر، فروش قالی صیرفیان را باید نشانه‌ای از یک امکان دانست: امکان تبدیل فرش دستباف معاصر ایران به بخشی از تاریخ زنده‌ هنر جهانی. تحقق این امکان، بیش از هر چیز، به تداوم تولید دانش انتقادی وابسته است، دانشی که بتواند کیفیت را صورت‌بندی کند، تمایزها را روشن سازد و میان سنت، نوآوری و زمینه‌ اجتماعی پیوند برقرار کند. تنها در این صورت است که بازار نوظهور نه بر موجی گذرا، بلکه بر بنیانی نظری و فرهنگی استوار خواهد شد.

فهرست منابع:

-ادواردز، سیسیل (۱۳۶۸)، قالی ایران، ترجمه مهین دخت صبا، تهران: انتشارات فرهنگسرا.

-بوردیو، پیر (۱۳۹۰)، تمایز، نقد اجتماعی قضاوت های ذوقی، ترجمه: حسن چاوشیان، تهران: ثالث.

-حشمتی رضوی، فضل الله (۱۳۸۹) تاریخ فرش: سیر تحول و تطور فرش‌بافی ایران، تهران: سمت.

-حصوری، علی (۱۳۹۶) سفرنامه حاجی مهندس(سفرنامه فرش)، تهران: نشر چشمه.

-دل زنده، سیامک، (۱۴۰۱)، تحولات تصویری هنر ایران، بررسی انتقادی، تهران: نشر نظر.

-قاری سید فاطمه، بدرالسادات (۱۳۸۷)، ماه تابان اصفهان، مروری بر زندگی و آثار حاج محمد حسین مصورالملکی، تهران: فرهنگستان هنر.

-مریدی، محمدرضا، (۱۳۹۷) گفتمان‌های فرهنگی و جریان‌های هنری ایران: کندوکاوی در جامعه‌شناسی نقاشی ایران معاصر، تهران: آبان، دانشگاه هنر.

-مفیدی، بابک (۱۴۰۰)، نقاشی اصفهان، روایت چهار قرن همنشینی کهنه و نو، در کتاب: هنر، معاصر، اصفهان، درآمدی بر هنر معاصر در اصفهان، گروه نویسندگان، (۱۴۰۰) اصفهان: سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان. صص:۷۹-۱۱۶.

-هاتفی، رحمان (۱۳۵۰)، حاج مصورالملکی، استاد نام آور مینیاتور ۲، نشریه هنر و مردم، شماره ۱۰۲.

-Diba, Layla S (2013), The Formation of Modern Iranian Art”, Iran Modern, New York: Asia Society Museum, P: 45-65.

- Graw, Isabelle (2009), High Price: Art Between the Market and Celebrity Culture. Sternberg Press.

-Greenhalgh, Paul (1988), Ephemeral vistas: The Expositions Universelles, Great Exhibitions and World’s Fairs, 1851–1939, Manchester University Press

-Lessing, Julius (1877) Altorientalische Teppichmuster: Nach Bildern und Originalen des XV. - XVI. Jahrhunderts gezeichnet von Lulius Lessing, E. Wasmuth, Berlin.

-Von Bode, Wilhelm (1902) Vorderasiatische knüpfteppiche aus älterer zeit, Leipzig.

-White, H. C., & White, C. A. (1966). Canvases and Careers: Institutional Change in the French Painting World. New York: Wiley.

- https://www.christies.com/en/lot/lot-6445744

نویسندگان: مهدی کشاورز افشار | استادیار گروه پژوهش هنر دانشگاه تربیت مدرس

دیدگاه‌ها (0)

برای ثبت دیدگاه یا امتیاز، لطفاً وارد حساب کاربری شوید.

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.

×
پیش‌نمایش تصویر