دیری نپایید که در سکوت و با دقت، گره زدن را آموختم. کم کم مهارتم چشمگیر شد و تبدیل شدم به دختری که همه منتظر بودند تا چالههای خالی نقشههایشان را پر کند. حتی نقشهخوانی و پیادهکردن نقشه را هم به سرعت فرا گرفتم. بازرسان کارگاه، که زرنگی و هوشمندیام را دیده بودند، پیشنهاد کار رسمی به من دادند.

تصویر 1: شهلا عبدالمحمدی در حال بافت قالی
تابستان تمام شده بود و من دانشآموز کلاس اول راهنمایی. با ذوق و شوق خبر را به خانه بردم و پس از موافقت خانواده، کمتر از یک هفته بعد، یک دار قالی در خانهمان برپا شد. از آن پس، زندگیام بین مدرسه و دار قالی تقسیم شد. مشقها را در مدرسه مینوشتم و پس از کمک به کارهای خانه، تا پاسی از شب، به بافتن ادامه میدادم. اولین قالیام، یک قالیچه چلهنخ و تمام کرک، با زمینهای کرم و حاشیهای مِسی بود. هر بار که بازرس روی کارت «عالی» میزد، با انگیزهای بیشتر ادامه میدادم.
تقریباً یک سال طول کشید تا اولین دستبافتهام تمام شد. آنقدر به قالیام عشق میورزیدم که به کسی اجازه نزدیک شدن نمیدادم. خودم هم باور نمیکردم این گنجینه، کار دستهای کوچک من باشد. بازرس که روز اتمام کار را میدانست، آمد و از بینقصی و زیبایی قالی شگفتزده شد. مدتی بعد، با خبری خوش ذوقزده شدم: قالی من در استان ایلام رتبه اول بافت را کسب کرده و با قیمت خوبی فروخته شده بود.
یک روز بعدازظهر، بازرس آمد و مبلغ پنجاه هزار تومان، که در آن زمان پولی قابل توجه بود، به برادرم تحویل داد و پیشنهاد داد قالی بعدی را برایم بیاورد. اما برادر بزرگم، نگران سلامت چشمانم، مخالفت کرد. قلبم شکست، اما اختیاری نداشتم. تنها تصمیمم کمک پنهانی به دختر همسایهای بود که یتیم بود و مخارج خانوادهاش از طریق بافتن قالی تأمین میشد.
چند سال گذشت. قبل از گرفتن دیپلم، ازدواج کردم و غرق در زندگی خانگی و فرزندداری شدم، اما ذهن و قلبم هنوز در دار قالی میتپید. روزی، همسایهای اصفهانی که از علاقهام باخبر شده بود، یک قالی نیمهکاره به من سپرد. با شوق شروع به بافتن کردم، اما پس از بافتن ده رج، با کمال ناباوری دیدم تمام گلهای قالی از حاشیه تا مرکز، دچار «شکست» شدهاند. هیچکس، حتی صاحب کار، دلیل آن را نمیدانست. با دلشکستگی قالی را پس دادم، اما این معما همچنان در ذهنم باقی ماند.

تصویر 2: شهلا عبدالمحمدی در حال رنگرزی الیاف پشمی
سالها گذشت تا اینکه یک شب، در خواب خود را در جلسه کنکور دیدم. تعریف این خواب جرقهای در همسرم زد و او مشوق من برای بازگشت به تحصیل شد. با وجود داشتن دو فرزند محصل، تصمیم گرفتم دنبال رویای تعلیقشدهام بروم. در دبیرستانی برای بزرگسالان، رشته نادر قالیبافی را پیدا کردم و از اول دبیرستان، با عشق شروع کردم. با تلاش فراوان، دیپلم هنر فرش دستباف را گرفتم و در کنکور همان سال، با رتبه ۱۸ در رشته فرش دستباف دانشگاه فنی و حرفهای کرج قبول شدم.
در دانشگاه، با تمام وجود تلاش کردم. مسئول نمایشگاه فرش دستباف شدم و با برگزاری نمایشگاههای مختلف، لوحهای تقدیر گرفتم. همزمان، در زادگاهم ایلام، اولین آموزشگاه فنی و حرفهای فرش دستباف را تأسیس کردم و یک شرکت تعاونی ثبت کردم تا هم آموزش دهم و هم تولید کنم. پس از لیسانس، با همکاری دوستی فرهیخته و معرفی به یک تولیدکننده معتبر، کار روی قالیهای بزرگپارچه (۶ تا ۱۸ متری) را آغاز کردم.
پس از آن، در مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه اردکان ادامه تحصیل دادم و بلافاصله پس از فارغالتحصیلی، به عنوان مدرس در دانشگاهی که از آن شروع کرده بودم، مشغول به تدریس شدم و حتی در دانشگاهی در تهران نیز مشغول به تدریس هستم. سالها شرکت در نمایشگاهها، سبب گسترش روابط و موفقیتهای بیشتر شد. اکنون با دریافت عناوینی مانند «کارآفرین برتر» و «آموزشگاه برتر» و قراردادهای پژوهشی موفق، همچنان مشتاق یادگیریام.


تصویر 3 و 4: مشارکت در نمایشگاه فرش دستباف تهران
آخرین دستاوردم، قبولی در آزمون کارشناسی رسمی دادگستری در رشته فرش دستباف در سال ۱۴۰۲ است و اکنون دوره کارآموزی را میگذرانم.
این سفر طولانی را مدیون لطف خدا، پشتیبانی خانواده و یاری دوستان و اساتید بزرگواری هستم که در هر مرحله همراه من بودند. دنیای فرش دستباف ایرانی، جهانی بیپایان است و من، شاگردی کوچک در این عالم پهناور.

تصویر 5: شهلا عبدالمحمدی در جشنواره فرش برتر