
محمدرضا رشتیزاده گفتگو را چنین آغاز کرد: «به باور من آهسته زندگی کردن، بر روی زمین زندگی کردن و بینیاز بودن، از گذشته تا امروز در فرهنگ و میراث ما ایرانیان بوده که متاسفانه در طی یک قرن گذشته آن را فراموش کردهایم» و بعد تأکید کرد که این فرهنگ و هنرِ از یاد رفته باید دوباره در زندگی امروز ما زنده شود، تا بتوانیم نهتنها خود، بلکه جهانیان را از طریق معرفی فرهنگ قالی ایرانی، به ریتم فراموششدهی زندگی دعوت کنیم. اما برای او چگونگی باز تعریف این فرهنگ یک سوال بود...
سعید انصاریان اما، بحث را از آن لایهی پنهان اما ضروری که بی آن، هیچ فرهنگی زنده نمیماند، آغاز کرد: «اگر من در کنش فردی در الگن و به طور کلی در ایران، که مبتنی بر یک شفقت درونی است، خود از این طرز تفکر اشباع نباشم، نمیتوانم آن را بازتولید کنم و به دیگران منتقل کنم.»
از نگاه او، نیروی پیوند، نه از اجبار، بلکه از ایمان و اشباع آرام و آهسته از یک باور شکل میگیرد. میدانِ معناداری که چون قالی، با گرههایی از عشق و هدف شکل میگیرد.
او گفت: «من معتقدم که من هرگز نمیتوانستم این همه افراد از سراسر ایران را در الگن گرد هم بیاورم، اگر میخواستم آنها را متحد کنم. به معنای دیگر وقتی ما کار درست را با تکیه بر باور خود انجام می دهیم، یک میدان و فضایی در اطراف آن کار تشکیل می شود که افراد هم فرکانس با این باور به طرز معجزه آوری، حول محور آن میدان گرد هم می آیند. در الگن فارغ از نام، جایگاه و منزلت اجتماعی انسان ها، یک زنجیره ای پدید آورده ایم با این هدف که در آن میخواهیم وطن مان ایران را تمرین کنیم و هر روز آن زنجیره بزرگ و بزرگ تر می شود.» وی در پاسخ به سخنان رشتی زاده ادامه داد: «آنچه شما بیان می کنید، بازآموزی ریشه های شگفت انگیز آهستگی در تمدن ایران است که همینطور که این میز گردها و گفتگوها بر پایه این مفاهیم شکل می گیرد، نشان دهنده آن است که ما در جهان امروز مایل هستیم به آن ریشه های شگفت انگیز خود باز گردیم.»

و چه تعبیر دقیقی... گرههای قالی، چیزی جز تمرینِ بیوقفهی همین آهستگی نیستند. هر گره، یک «درنگ» است؛ یک ایستادن در برابر شتاب و بیقراری.
محمدرضا رشتیزاده نیز بر این پیوند تأکید کرد و گفت: «همهی ما انسانها تمایل به جاودانگی داریم... اگر ما به جای زندگی فردی بر زندگی جمعی تمرکز کنیم، میتوانیم به سمت جاودانه زندگی کردن قدم برداریم. شاید یکی از دلایلی که ما تمایل به داشتن وطن و خانواده داریم، جاودانه بودن است.»
سعید انصاریان، ادامه داد: «کسی از مرگ می ترسد که به اندازه کافی زندگی نکرده باشد و یا از زندگی خود به اندازه کافی لذت نبرده باشد و همیشه در زندگی اش ای کاش هایی داشته باشد. من اعتقاد دارم وقتی ما برای تک تک لحظات زندگی مان معنایی پیدا میکنیم، میتوانیم عمیق زندگی کنیم و زمانی که در هر لحظه زندگی مان درنگ می کنیم بیش از یک عمر 70 ساله زندگی کرده ایم و بنابراین در برابر اتمام آن هیچ ترس و حسرتی نداریم.»
سعید انصاریان در این باره ادامه داد: «به تعبیر شگفت انگیز مولانا، وقتی ما ذغال را در آتشدان می گذاریم و شروع به چرخاندن آن می کنیم، وقتی سرعت دست زیاد می شود، دیگر نمی توانیم ببینیم آتشدان کجای این دایره قرار دارد چرا که یک نقطه آتشدان به یک دایره دوار تبدیل شده و مهم نیست که الان آتشدان کجای این دایره است. آتشدان در یک جریان دوار وجود دارد. ما نیز اگر در دایره زندگی، آتشی باشیم که به دایره تبدیل شده ایم، تکثیر می شویم و دیگر ترس از بین رفتنی وجود ندارد.»
از آنجا که او نگاه عمیقی به مفاهیم دارد چنین ادامه داد: «در واقع ما در جهان معنایی خود زندگی می کنیم و هر چقدر که این معنا گرامی تر باشد، احساس ارجمندی بیشتری می کنیم و این می تواند دستاورد ما از بودن باشد چرا که به نبودن اصلا فکر نمی کنیم. به گفته مولانا این جهان و آن جهان مرا مطلب، کاین دو گم شد در آن جهان که منم.»
و شاید این دقیقاً همان چیزی است که قالی به ما یادآوری میکند: گرههای تکراری، اما بیتکرار. وی درباره تمرین آهستگی در زندگی و درنگ در جزییات آن در پیوند با قالی ایرانی، چنین بیان کرد: «اگر ما به یک قالی که از میلیون ها گره توسط چندین بافنده و پدید آورنده که طی روزها و ماه ها و سالها خلق شده، گوش بسپاریم، صدای گریه، خنده، دلتنگی، اضطراب، شادی، غم و هر دقیقه از زندگی پدیدآورندگان آن را می شنویم که در میلیون ها گره احاطه شده و این دقیقا همان درنگ در لحظات زندگی است.»
رشتیزاده ادامه داد: «وقتی هر گره از این قالی، ریشه در امیدها و آرزوهای بافندگان دارد، این معنا را تلقی می کند که این قالی پایان ندارد و هموار در زندگی جریان دارد. البته همین تاثیر را در حضور یک قالی در یک خانه نیز می توان به وضوح دید. وقتی یک قالی در خانهای زندگی میکند، در شادیها و غمها سهیم میشود و مثل یک حافظهی زنده، ضبطکنندهی خاطرات است».

و راز جاودانگی همینجاست: زمان.
زمانی که در فرش ماشینی حذف میشود و در فرش دستباف، تمام معنا در آن نهفته است. وی ادامه داد: «زمان نقش بسیار مهمی در خلق یک اثر دارد. دقیقا تفاوت میان فرش ماشینی و فرش دستباف همین جاست که یک فرش را یک ماشین در کمتر از چند ساعت در هر طرح و نقشی که بخواهیم تولید می کند. ولی فرش دستباف در طی یک زمان طولانی توسط دستان افراد مختلفی پدید می آید. با طی زمان، انرژی، خاطرات و لحظات به آهستگی در قالی بافته میشود و آن را ماندگار میکند.»
در بخش پایانی گفتگو، انصاریان با استناد به حکایتی از شاهنامه، بیتی را یادآوری کرد که هم اندرز است و هم تلنگری عمیق: «بپرسید ما را چه شایسته تر، چنین گفت آنکس که آهسته تر، بپرسید و گفتش که آهسته کیست، که بر تیز مردم بباید گریست، وزیشان امیدست آهستهتر، برآسوده از رنج و شایستهتر، بپرسید ازو نامور شهریار، که ازمردمان کیست امیدوار، چنین گفت کان کس که کوشاتر ست، دو گوشش به دانش نیوشا ترست. و افزود: «آهستگی همراه با کوشش است که معنا پیدا میکند و به امیدواری و ماندگاری تبدیل میشود.»
رشتیزاده نیز گفتگو را با این جمله به پایان رساند «قالی هم دقیقاً همین است؛ گره به گره با کوشش و امید در طی زمان های طولانی بافته میشود و برای ما تمرینی است برای آهسته زندگی کردن.»
در پایان این گفتگوی درخشان، آنچه در میان واژهها و نگاهها تبلور یافت، تنها یک گفتگو درباره قالی نبود؛ بلکه بازتابی بود از جستجوی یک زیست تازه، که در دلِ فراموشیِ سرعت، آرامشی اصیل را فریاد میزند. وقتی تار و پود یک قالی، حافظهای زنده میشود از احساسات انسانی، از اشکها و لبخندها، از کوششها و امیدها، میفهمیم که آهستگی فقط یک انتخاب نیست؛ یک مسئولیت است، یک سبک زندگی است که اگر با عشق و معنا همراه شود، نه تنها انسان، بلکه یک ملت را میتواند دوباره به خویشتن خویش بازگرداند.
فرش دستباف، همچون الگن، نه تنها یک اثر هنری که یک میدانِ پیوستهی فرهنگی است؛ جایی که انسانها نه بر مبنای شتاب، بلکه بر اساس ژرفای باورهایشان گرد هم میآیند. گرهبهگره، امید و معنا را بازمیسازند و به آیندهای روشنتر پیوند میزنند. شاید این همان "قالی زندگی" باشد که در آن، هر درنگ یک لحظهی جاودانه است؛ و هر کوشش، بذر امیدیست در خاکِ زمان. اینجاست که میتوان دوباره وطن را نه فقط جغرافیا، که تجربهای مشترک از معنا و آهستگی دانست.