داستان یک بافنده | گفتگو با یکی از قدیمی ترین بافنده های قم، خانم اکرم رضا کاشی زاده

مضامین فرش دستباف فرهنگ و هنر فرش دستباف چشم‌انداز، ایده و تفسیر ژورنال های داخلی
(0.0 از 0) 11

چکیده

برای ثبت روند قالی بافی به سبک شهری باف در قم، از آنجا که قالی بافان نسل اول یعنی خانم باجی های کاشانی و نسل دوم یعنی خانم باجی های قمی، که نزد کاشانی ها استاد شده بودند، عمدتاً در قید حیات نبوده یا امکان یادآوری برایشان میسر نبود به سراغ یکی از خانم های نسل سوم یعنی خانم اکرم رضاکاشی زاده رفتم. ایشان قالی بافی را نزد مادرش خانم زهرا خداجویان قمی یاد گرفته است. مادرشان از استادان مسلم قالی بافی در قم بوده و از نادر قالی بافانی بوده که می توانسته در آن زمان  قالی دورو  ببافد. قالی دورو یک نوع قالی است که پشت و رو ندارد یعنی از هر طرف که نگاه کنی نقشه ای متفاوت می بینی. کاربرد این نوع قالی ها عموماً تزیینی و به عنوان مثال برای پرده در مکان های مقدس و معتبر استفاده می شود. این کار که لازمه اش ریز بافی است با توجه به اینکه در بافت قالی از قلاب استفاده نمی کردند و گره ها (در اصطلاح قمی ریشه ها) را با انگشت جدا می کردند و می بافتند، کار سختی بوده و مهارت بسیاری نیاز داشته است.

 خانم خداجویان خود قالی بافی را نزد مادر شوهرش خانم سکینه کاشی زاده فرا گرفته و به مرحله استادی رسیده است. خانم سکینه کاشی زاده از اولین زنان کاشانی است که حدود یکصد و شانزده سال پیش به اتفاق شوهرش مرحوم حاج میرزا علی اکبر از کاشان به قم آمده و قالی بافی را آغاز کرده است. ایشان علاوه بر دخترانش زهرا خانم (موسوم به شاباجی)، بتول خانم و عذرا خانم، زنان و دختران قمی بسیاری را آموزش داده و به مرحله استادی رسانده است. خانم هایی که نزد ایشان استاد شده اند، نیز به همین شکل به دختران خود و دیگران زنان و دختران فامیل و همسایه ها آموزش داده و تولید قالی در قم را گسترش داده اند. من با هر سه دختر مرحومه زهرا خداجویان قمی به نام های طوبی خانم، اکرم خانم و فاطمه خانم مصاحبه کرده ام. در این متن به تشریح مصاحبه ام با اکرم خانم و بیان تجربه زیسته او می پردازم. ذکر این نکته ضروری است که ایشان در یک خانواده ای به دنیا آمده و بزرگ شده اند که تمام اعضای آن اعم از زن و مرد در تولید قالی در قم نقش غیرقابل انکاری دارند.

داستان یک بافنده | گفتگو با یکی از قدیمی ترین بافنده های قم، خانم اکرم رضا کاشی زاده

اکرم رضا کاشی زاده: نام مادرم زهرا خداجویان قمی است. تولد مادرم یک هزار و سیصد است. وفاتش هم نوزدهم اسفند هزار و چهارصد و دو، عمرشان 102 سال می شود. مادرم در سال هزار و سیصد و دوازده، در سن دوازده سالگی عروس خانواده کاشی زاده شده و از همان موقع دست اندرکار تولید قالی می شود. آن زمان تمام کارهای قالی در خانه انجام می شد. خامه ها کلفت و پشمی بود که اینها را پدرم می آورد، مادر می شست و خشک و مرتب می کرد، بابا می فرستاد برای رنگرزی که با رنگهای گیاهی روناس و پوست انار و پوست گردو و این چیزها رنگ می کردند. مادرشوهر و خواهر شوهر او قالیباف بودند، یاد او دادند و برای خودش استاد شد. دیگر خودش قالی بافی می کرد همیشه قالی های بزرگ می بافت. از وقتی من یادم میاد دو تا دار قالی روبروی هم بود. روی هر تخته ی دار، سه یا چهار تا شاگرد می نشستند. ایشان نقشه می گفت، آن ها می بافتند اما پودکشی و شونه و قیچی را یا خودش انجام می داد یا به من می داد. گاهی هم به یکی از شاگردانش که ماهر شده بود، می سپرد. مادرم این شاگردها و قالی ها را اداره می کرد. معمولاً قالی های بزرگ سه در چهار و یا چهار در پنج می بافت. دار قالی ها هم که چوبی و زیر زمین نمناک بغل چوب ها قارچ درمی آمد شاگردان می کندند می خوردند.

ابوالفضل رنجبر: نمی ترسیدند مسموم بشوند؟

اکرم رضا کاشی زاده: (با خنده) قدیم مسموم بودن مد نبود الان مد شده. در خانواده ما فقط یکی از عموهایم حاج مم جعفر (محمد جعفر) نخود بریز بود و در خیابان آذر، حسین آباد دکان داشت فقط آن یکی و گرنه همه در کار قالی بودند.

ابوالفضل رنجبر: در حقیقت در خانه خانوادگی کار می کردید. یعنی پدر که چله دوانی می کرد برادرها هم همراه و شاگردش بودند. همشیره گفت که در چله دوانی هم کمک می کردند و نزله و شیرازه می کردند.

اکرم رضا کاشی زاده: بله، چله می دواندیم، شیرازه می کردیم، نزله می کردیم، خامه ها را می شستیم و مرتب می کردیم. خیلی کمک می کردیم. این طوری بلد بودیم مثلاً این شیرازه ها و این کناره (اشاره به قالی کف اتاق) و این چیزها رو بقیه خیلی بلد نبودند. من چون خانه مان یک خانه قالیبافی بود، اینها همه را یاد گرفته بودم. البته کار مردانه بود. من پنج شش سالم بود یادمه بابا عسل می گرفت با کندو می گذاشت تو اتاق. ما عسل هایش را می خوردیم مومش را می گرفتیم. وقتی می خواست چله بدواند موم را می گرفت کف دستش تا هم نخ از لای دستش در نرود و هم این که دستش را نَبُرّد. هیچ کسی قالی زدن و پایین کشی و کارهایش مثل پدر من نبود. هر خانه ای ما می رفتیم قالی می بافتند، قالی های آنها را می دیدیم یک طرفش این قدر پایین بود یک طرفش این قدر بالا. پدرم می گفت اینها برای این است که زدن شیرازه آنها بد است چله دوانی آنها خوب نیست. بعد من قالی هایی که خودم می بافتم یک ریشه سَرِه نداشت. زمینه این طرف با آن طرف هیچ فرق نداشت، محرابی که این وسط داشت اون طرف با این طرف فرق نداشت، یعنی قد یک ریشه فرق نداشت. این قدر قالی های من خوب بود.

ابوالفضل رنجبر: گفتید در خانه پدر در زیر زمین قالی می بافتید، خاطره ای از آن دوران دارید؟

اکرم رضا کاشی زاده: خب دیگر این قدر زمستان های سردی بود که هر کدام شاگردهای قالی که روی تخته دار می نشستند و پاهایشان آویزان بود یک استامبولی، یک منقل کوچک، یک کاسه روحی کوچک آتش درست می کردند. یعنی ذغال می دوانیدند، آتش که می شد هر کدام یکی می گذاشتند زیر پاهای خود که وقتی قالی می بافتند، پاهایشان یخ نکند. من خودم قالی بافی را پهلوی مادر یاد گرفته بودم. من دوازده ساله بودم، رفتم خانه شوهر در یک خانه با مادر شوهر و خواهر شوهرم بودیم. خواهر شوهرم قالی می بافت، اما مادر شوهرم فقط بلد بود چاله پر کند. خودم به خدا بیامرز پدرم گفتم یک دستگاه قالی برای من بیاور. بعد دیگه خودشان دستگاه قالی برای من می آوردند، خامه هم می آوردند، من برای خودم قالی می بافتم. قالی من که تمام می شد، می فروختم پول دستگاه و چله و بساط و خامه را به آنها می دادم. بقیه اش مال خودم بود. گاهی هم که من می رفتم خامه ازش بگیرم، خامه هایی بود که از قالی های پایین آمده، مانده بود، دست خورده شده بود. می گفت بابا تو اینها را ببر بباف که نخواهی نو بخری.

ابوالفضل رنجبر: آن وقت قالی دو رنگ نمی شد؟

اکرم رضا کاشی زاده: رنگ زمینه قالی ما که سورمه ای یا مسی یا کرمی بود، هر چه بود رنگ زمینه را یک جا به من می داد. بقیه را می گفت هر وقت هر دفعه می خواهی بیا ببر. بابا چون خیلی قالی داشت تمام این دهات های اطراف قم قالی داشت، یک دفعه می دیدی قد آن میز تا این میز (اشاره به دو میز در اتاق، منظور مساحت حدود 6 متر مربع) تو زیرزمین کرک قالی های دست خورده است.

ابوالفضل رنجبر: یادت است یک قالی رو چند می فروختی؟

اکرم رضا کاشی زاده: یادم نمی آید یک قالی یادم است که این آخری ها دایی علیم از من خرید سیصد هزار تومان. ده هزار تومان خودش به من انعام داد که من یادم بود در این همه قالی که بافتم فقط خدا بیامرز دایی علی بود که ده تومان انعام قالی به من داد.

ابوالفضل رنجبر: با پول قالی چکار می کردید؟

اکرم رضا کاشی زاده: همه با پولشون زمین می خریدن، بنایی می کردند، اتاق اضافه می کردند هر کاری می کردند، با همین پول قالی بود. من خودم یک قالی برای داداش اسماعیلم زدم،  قالی برای خودم بود می خواستیم بنایی کنیم داداش اسماعیل گفت من قالی تو را پیش خرید می کنم چون بافت من خوب بود، خاطرش جمع بود. این طوری نبود که حالا پایین بیاید ببینیم چیه. پیش خرید کرد، پولش را به من داد گفت هر کاری می خواهی بکنی بکن. بنایی می کنی بکن. قالی که پایین آمد دادم به داداش. قالی های دیگه ام که پایین می آمد، خودم دختردار بودم. خانه دار بودم، جهیزیه برایشان می خریدم. چهار تا دختر داشتم، پسر داشتم. قالی که پایین می آمد اصلاً به شوهرم نمی گفتم. برادرم و پدرم برایم می فروختند ولی نمی گفتم چند فروختند، چند خریدند، پولش را که به من می دادند، می رفتم برای بچه ها جهیزیه می خریدم. این آخری ها به پدرم گفتم قالیچه بزرگ است، دستگاه من را ببرید. چون دستگاه مال خودشان بود، یک دستگاه ذرنیم (یک ذرع در نیم ذرع، هر ذرع 104 سانتی متر) برای من بیاورید یک دستگاه ذرنیم برای من آوردند دیگر ذرنیم می بافتم.

ابوالفضل رنجبر: شما فقط کرک می بافتید؟

اکرم رضا کاشی زاده: اون اولا بله کرک می بافتم. ولی از وقتی که دستگاه  ذرنیم برای من آوردند گفتند تو که بافتت خوبه، به جای اینکه می خواهی کرک چهار لا ببافی، ابریشم بباف. دیگر ذرنیم ابریشم، پشتی ابریشم یا قاب ابریشم بافتم. دیگر رفتم توی ابریشم تا اینکه چشمم انگار ضعیف شده بود. از آن به بعد ابریشم را گذاشتم کنار با همین دستگاه ذرنیم دوباره قاب و پشتی و اینها کرک بافتم تا اون وقت که دیگه چشمم خیلی تار شد. چشمم را عمل کردم دیگر کلا قالی را گذاشتم کنار. الان ده دوازده سالی است که دیگر اصلا گذاشتم کنار. همیشه میگم آخرش یک قاب یا یک پشتی برای خودم یادگاری نگذاشتم. پسر بزرگ من رفت سربازی، یک قاب نذر امام زمان کردم که به سلامتی بیاید. در زمان جنگ رفته بود، یک قاب هم بافتم به او دادم یادگاری در خانه خودش بگذارد. برای دو تا دختر آخری هم هر کدام یک قاب بافتم، یادگاری داشته باشند.

داستان یک بافنده | گفتگو با یکی از قدیمی ترین بافنده های قم، خانم اکرم رضا کاشی زاده

ابوالفضل رنجبر: شما از همان وقتی که شوهر رفتید شوهرتان خانه داشت؟

اکرم رضا کاشی زاده: نه اول که رفتیم تا هفت سال خانه مادر شوهر می نشستیم. بعد یک تکه زمین شوهرم خرید فلکه نکویی دویست متر. هر دفعه قالی می آمد پایین می فروخت خرج بنایی می کرد. یک قالی می فروخت آهن می خرید، بنایی می کرد، همینطور تا خانه دار شدیم رفتیم خانه خودمان.

ابوالفضل رنجبر: در خانه پدر شوهر و بعد در خانه خودتان دار قالی را کجای خانه نصب کرده بودید؟

اکرم رضا کاشی زاده: در اتاق می زدیم.

ابوالفضل رنجبر: چند تا اتاق داشتید؟

اکرم رضا کاشی زاده: سه تا اتاق یک اتاق مخصوص قالی بود که در آن قالی می بافتیم. دو سه سال پیش از این که مَرد ما به رحمت خدا برود، دستگاه قالی خود را فروختم. به داداش حسین گفتم که من دستگاه را دیگر جا ندارم می خوام بفروشم. داداش حسینم گفت که علی گُلی را می فرستم از تو بردارد. هشتصد تومان دستگاهم را فروختم.

ابوالفضل رنجبر: چوبی بود؟

اکرم رضا کاشی زاده: این آخری ها آهنی بود.

ابوالفضل رنجبر: شما شاگرد هم داشتید؟

اکرم رضا کاشی زاده: بله شاگرد داشتم. قالی های بزرگ رو که تنهایی نمی شد بافت. شاگرد می گرفتم میومدند پیش من استاد میشدند میرفتند برای خودشون قالی می زدند. بعد که ذرنیم شد، دیگه نمیشد یکی پهلوی من بشینه. دیگه تنها می بافتم.   

ابوالفضل رنجبر: سنتان چقدر است حاج خانم. می دانید چه سالی متولد شدید؟

اکرم رضا کاشی زاده: هزار و سیصد و بیست و هفت. به گمانم  77 سال می شود.

ابوالفضل رنجبر: شما درس هم خواندید؟

اکرم رضا کاشی زاده: نه من درس نخواندم. موقعی که آقای خمینی گفت بروید نهضت سوادآموزی آن موقع من رفتم یک کلاس دو کلاس خوندم. بچه دار بودم نمی تونستم ولی خب یک چیزایی یاد گرفتم.

ابوالفضل رنجبر: بچه های شما در کار قالی آمدند؟

اکرم رضا کاشی زاده: نه دیگه.

ابوالفضل رنجبر: حاج خانم شما بیمه هم شده اید؟

اکرم رضا کاشی زاده: نه. چند سال پیش، رضا پسرم به من گفت مامان اگر بیایی بروی کارگاه، اتحادیه، کجا نمیدونم بیایی بروی، آنجا تو که قالی بلد هستی، یک رج ببافی پود و شانه بکنی بیمه ات می کنند، گفتم من حوصله ندارم.

ابوالفضل رنجبر: چندسالتون بود قالی رو شروع کردید به بافتن؟

اکرم رضا کاشی زاده: تقریباً دوازده سیزده سالم بود که اومدم خانه شوهر شروع کردم به بافتن قالی برای خودم.

ابوالفضل رنجبر: خانه مادر نمی بافتید؟

اکرم رضا کاشی زاده: خانه مادر، کمک مادر چرا می بافتم، نقشه می زدم، پود و شونه می دادم. ولی خودم که مستقل باشم، دوازده سالم بود.

ابوالفضل رنجبر: خونه مادر اولین باری که پشت قالی نشستی، چند سالت بود؟

اکرم رضا کاشی زاده: از همون بچگی.

ابوالفضل رنجبر: دوست داشتی قالی ببافی اونجا؟

اکرم رضا کاشی زاده: آره دیگه مشغول بودم می بافتم که بیکار نباشم.

ابوالفضل رنجبر: فکر درآمد نبودی فقط میخواستی بیکار نباشی؟

اکرم رضا کاشی زاده: هم میخواستم بیکار نباشم هم فکر خونه و زندگی و آینده بودم. میدونستم خونه مادر شوهر باید کار بلد باشم. بعد هم که اومدم خونه شوهر، مَردَم می گفت اگه پول دستمون بیاد زمین می خریم، خونه درست می کنیم، فکر همه این چیزا بودم.

ابوالفضل رنجبر: زمانی که قالی میبافتی بیشتر به چی فکر میکردی همین که زندگیتو روبه راه کنی؟

اکرم رضا کاشی زاده: آره دیگه. قدیم همه بچه سال بودن، فکر زندگی بودن مثل حالا نبود

ابوالفضل رنجبر: عکسی پای دار قالی موقع بافتن داری؟

اکرم رضا کاشی زاده: نه. عکس چیزی ندارم.

ابوالفضل رنجبر: قالی رو با میل و رغبت می بافتی یا مجبوری؟

اکرم رضا کاشی زاده: نه مجبور نبودم. دوست داشتم ببافم. با شوق می بافتم. مثلا می گفتم قالیم پایین بیاد آهن می خریم، میریزیم پای زمین بنایی می کنیم. با شوق می بافتم. جوری نبود که برای نون شب مجبوری ببافم.

ابوالفضل رنجبر: سخت ترین بخش قالی کدوم کارشه؟

اکرم رضا کاشی زاده: قیچی کردن که یهو قالی تو نره، پله نکنه. حالا قالیا رو پرداخت می کنن. اونموقع باید خودمون با قیچی صاف در می آوردیم. اگر یخورده تو می رفت، میگفتن قالی ناقص شده. قیچی باید یکدست باشه تا آخر قالی یک نفر باید قیچی کنه.

ابوالفضل رنجبر: توی رنگ های مختلفی که بافتی، قشنگترین رنگ برای بوم یا زمینه چه رنگی هست؟

اکرم رضا کاشی زاده: خوب هر نقشه ای به زمان خودش قشنگ بود اون موقع رنگ مسی خیلی خوب بود. رنگ کرم خیلی خوب بود.

ابوالفضل رنجبر: اگر بخواهی یه نقشه رو خودت ببافی، شما چه رنگی رو انتخاب می کنی؟

اکرم رضا کاشی زاده: من هر کدوم بابا اینا میگفتن خوبه. بهترین نقشه رو می بافتم. نقشه ها رو سه تا خونه، سه تا خونه رو کاغذ می کشیدند و میاوردند به من میدادند میگفتند کسی از روی نقشه تو نبره ببافه. سه تا خونه می بافتم، نقشه رو می دادم، سه تا خونه دیگه می گرفتم. هر رنگی میگفتند خوبه بهم میدادند منم می بافتم. اگر به خودم بود رنگ کرمی. رنگ روشن و قشنگی بود.

ابوالفضل رنجبر: حاج خانم از شاگرداتم کسی یادت میاد؟

اکرم رضا کاشی زاده: یادم میاد اما اینکه کجا میشینند، خبری ندارم.

ابوالفضل رنجبر: چند تاشون که خودشون خامباجی شده باشن اسماشون؟

اکرم رضا کاشی زاده: آره یه فاطمه خانم بود، الانم دم چل اخترون می شینه. خودش استاد شده بود. عذرا مرحمت بود. مرحمت اسم مادرش بود. زر (زهرا) کوچولو بود. خیلیا پیش ما استاد شدند.

ابوالفضل رنجبر: چرا میگفتند کوچولو؟

اکرم رضا کاشی زاده: خوب تو یه خونه، هم عروس اسمش زهرا بود، هم دخترشون، هم دختر جاریشون. به اون که سنش کمتر بود میگفتند کوچولو یا کوچیکه. تو یه خونه پنج نفر می شستند (پنج تا خانواده زندگی می کردند. خانواده گسترده) سه تا شون زهرا بودن.

ابوالفضل رنجبر: خیلی هم ممنون. مزاحم شدم. ببخشید.

اکرم رضا کاشی زاده: ایشالا که عاقبت بخیر باشید. موفق باشید.

داستان یک بافنده | گفتگو با یکی از قدیمی ترین بافنده های قم، خانم اکرم رضا کاشی زاده

نویسندگان: ابوالفضل رنجبر | دانشجوی دکتری جامعه شناسی مسائل اجتماعی ایران

دیدگاه‌ها (0)

برای ثبت دیدگاه یا امتیاز، لطفاً وارد حساب کاربری شوید.

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.

×
پیش‌نمایش تصویر