
تصویر 1: پارچه خلعت ابریشمی با شمایل خسروپرویز، بافت ایران؛ سده ۷–۸ میلادی، درازا: ۹۴ سانتیمتر؛ پهنا: ۸۵ سانتیمتر؛ مأخذ: مجموعه دیوید
پیکر نگاشته بر این پرنیان خسروپرویز را مینماید نشسته بر اورنگی سوار بر شاخ دو پاژن. خسرو دو گل را قرینه نگه داشته که یادآور «درخت زندگی» در دو سوی اوست. ابنخلدون ترازهای (طراز) اسلامی را ادامه سنت کهن پارچهبافی ایرانی پیش از اسلام دانسته که در آن شمایل یا نماد پادشاهان بر پارچهها میآمد. این پارچه که اندکی پس از فتوحات اسلامی بافته شده، گفته او را تأیید میکند.
شبی که منتصر عباسی، ترکان را به قتل پدرش متوکل فرستاد، خسروپرویز شاهنشاه ساسانی از قتل خود به دست پسرش شیرویه یاد آورد؛ آری، آن شب، پیکر پرویز و شیرویه چون گواهانی خاموش بافته بر قالی سوسنگرد، نظارهگر واقعه شدند و خون متوکل بر شمایل آنان شتک زد. چنین است رسم سرای سپنج...
ذکر خسرو دوم اَپرویز پورِ هرمز چهارم پورِ خسرو یکم انوشیروان شاهنشاه ایران و انیران
تیسفون، سال 9 هجری
کارش به کرانه رسیده و روزگارش تباه شده بود، اما او را آنگونه نَکُشتند که آیندگانش نگاشتند. شیرویه خود دست به خون پدر نیالود. آن هنگام دستور هلاکش داد که پنج روز در گنجخانه از آب و خوراک پرهیزش داده و گمان برده بودند که شاه ایرانشهر را تاب گرسنگی نیست[i]؛ ساعت ششم، شیرویه، مهرهرمزدِ مردانشاه[ii] و شمطا نصرانی[iii] را فرستاد تا کار را یکسره کنند. مهرهرمزد او را که توان ایستادن نداشت بر زمین افکند؛ کمان چاچی کشید و دل خسرو را که نه قلب ایرانشهر را نشانه رفت. از ساعت ششم تا نهم، خسرو به چشم خویش دیو مرگ بدید و بگفت: «هر کسی را برسد استوهادِ نهانروش فریفتار که گرو و پاره نستاند و عِوض نپذیرد[iv]». چون مهرهرمزد نزد شیرویه بازگشت و آنچه گذشته بود بازگفت، شیرویه تا بامداد گریست[v] و چندان نماند که به طاعون گرفتار آمد؛ بیمار شد و درگذشت. او شش ماه شاه بود.
چنین است رسم سرای جفا
نباید کزو چشم داری وفا
***
ذکر یزید بن ولید بن عبدالملک اموی
دمشق، سال 126 هجری
من پسرِ خسرو و پدرم مروان و جدم قیصر و خاقان؛ زاده شاهآفریدم، دختِ فیروز[vi]. پسرعمویم، ولید بن یزید بن عبدالملک را کشتم که به «عاشقِ فاسق» شهره بود. او را به یاری قبایل یمنی از تخت به زیر کشیدم، گرچه خود دست به خون او نیالودم:
کار ولید به کرانه رسیده و روزگارش تباه شده بود. سپاه یزید، کاخ او را به محاصره گرفت. ولید بیمناک از جان خویش پیغام فرستاد و پنجاههزار دینار و فرمانداری حمص را در برابر امان پیش نهاد؛ یزید نپذیرفت. ولید زره در زره کرد و به میدان آمد. سپاهیان یزید فریاد برآوردند: «دشمنِ خدا را چون قومِ لوط سنگباران کنید». ولید به درون کاخ گریخت. قضا را به چشم میدید. در خوابگاهش پناه گرفت و بداهه سرود: «شراب و مطرب و جام بیاورید؛ دیگر چه میخواهم، همین مرا بس است[vii]». سپاه یزید تا پشتِ درِ خوابگاهش رسیدند. ولید فریاد زد: «در میان شما مردی بااصالت هست که با او سخن بگویم؟»
یزید بن عَنبسه پاسخ داد: «با من سخن بگو».
ولید گفت: «ابنعنبسه! مگر بر مستمری قبیلهات نیفزودم؟ مگر به درویشانتان رحم نکردم؟ مگر به معلولانتان خدمت نکردم؟»
ابنعنبسه گفت: «گله ما از تو بر خویشتن نیست، از خداست. تو دین سبک شمردی و حرمت الهی شکستی؛ از بادهنوشی بیپروا تا کامجویی از کنیزان پدرت که مادران فرزندان خلیفه بودند».
ولید گفت: «بس است! به جان خودم که در سرزنش زیاده گفتی و در اتهام از حد گذشتی. بدان که در دایره آنچه خداوند حلال شمرده، گشایشی است که مرا از آنچه تو یاد میکنی بینیاز میسازد». بر زمین نشست، قرآن گشود و در انتظار دیو مرگ ماند. سپاهیان یزید در گشودند. نخست ابنعنبسه وارد شد، سپس منصور بن جَمهور و عبدالسلام لَخمی. عبدالسلام با دسته شمشیر ضربهای به سرش کوبید و دیگری بر چهرهاش فرود آورد. چون ولید بر زمین افتاد، ابنعنبسه دشنه بر شاهرگ او فرو برد و سرش بُبْرید. خون به تاروپود گلیمهای جهرمیِ خوابگاه خلیفه رسوخ کرد. نوشتهاند که ولید در دمِ واپسین گفت: «خداوند شکستِ شما پیروز نگرداند، پریشانی شما جمع ننماید و کلام شما را هرگز یکی نکند».
چون سرِ ولید نزد یزید آوردند، او بر سفره ناهار بود. فرمود تا سر بر نیزه کنند و در دروازه دمشق به نمایش گذارند. یکی گفت: «فقط سرهای خوارج نصب کنند. این سرِ پسرعمو و خلیفۀ پیش از توست؛ اگر نصب کنی، بیم آن رود که مردم را دل بر او نرم و اهلبیتش را خشم افزون گردد». یزید اعتنا نکرد و سر در دمشق گردانید. قتلِ ولید دو شب مانده به پایانِ جمادیالآخر سال ۱۲۶ هجری رخ داد. پس از آن، یزید چندان نماند که بیمار شد و درگذشت؛ او شش ماه خلیفه بود.
***
شبی که منتصر عباسی، ترکان را به قتل پدرش متوکل فرستاد، ولید بن یزید بن عبدالملک از قتل خود به دست پسرعمویش یزید بن ولید بن عبدالملک یاد آورد؛ آری، آن شب، پیکر ولید و یزید و پرویز و شیرویه چون گواهانی خاموش بافته بر قالی سوسنگرد، نظارهگر واقعه شدند و خون متوکل بر شمایل آنان شتک زد. چنین است رسم سرای سپنج...
ذکر ابوالفضل جعفر المتوکل علیالله بن المعتصم بن الرشید بن المهدی عباسی
سامرا، سال 247 هجری
همه نامداران به فرمان اوی
سوی سرو کِشْمَر نهادند روی
پرستشکده گشت از آن به پشت
ببست اندر او دیو را زردهشت
گویند اشوزرتشت نهال دو درخت سرو را از باغ مینو در زمان سعد، در دو جای به دست خویش کاشت؛ یکی در کِشْمَر و دیگری فُرومَد. چون بالیدند، دیدارشان شگفتی هر بیننده برمیانگیخت؛ تا آنجا که آوازهشان به مجلس متوکل رسید که در سامرا به عمارت جعفریه مشغول بود. فرمود که سرو کشمر ببُرند و به سامرا برند. روزی که درخت زندگی را بریدند، زمین لرزید، آسمان تیره شد و پرندگان به نوحه پرداختند. اشوزرتشت آن روز که آن سرو میکاشت زنهار داده بود همگان را: «آنکه این درخت بِبُرد یا ریشهاش ببیند، چندان نماند و نپاید»؛ و اینچنین شد:
آنگاه که ترکان با شمشیرهای آخته روبهرویش ایستاده بودند، متوکل دانسته بود که کارش به کرانه رسیده و روزگارش تباه شده است. شبی پیش از آن، چندان باده نوشیده که عقلش زائل گشته و منتصر را گفته بود: «تو را منتصر نام نهادم و مردم نیز همین نام بر تو نهادند، اما اکنون از نادانیِ خویش مستعجل شدهای!» سپس با خنده، به وزیرش فتح بن خاقان فرمان داد تا بر صورت منتصر سیلی زند. فتح مردد برخاست. متوکل فریاد زد: «بزن!» پس دو سیلی بر چهره منتصر نواخت. منتصر زیر لب میژکید؛ خون گرم دویده بود به زیر پوست صورتش. نه برمیخاست، نه تابِ نشستن داشت که چشمش افتاد به قالی سوسنگرد که پشت سریر متوکل به دیوار آویخته بود. تمثال خسرو، شاه ایران که به دست پسرش شیرویه کشته شده بود، در یک سو و در سوی دیگر، شمایل یزید بن ولید بن عبدالملک، قاتل پسرعمویش ولید بن یزید بن عبدالملک، بر حاشیه قالی درون دایرهای بافته شده بود. از ذهنِ منتصر گذشت که کدام قالیباف ایرانی چنین زیرکانه نقشِ شاه و خلیفه مقتول را در کنارِ شاه و خلیفه قاتل بافته است؟ هر دو، دولت مستعجل بودند و شش ماه بیش بر سریرِ خون تکیه نزدند. ذکاوتِ جنگیِ آن قالیباف چه کم از خرمدینان دارد که چنین دستگاهِ خلافت را به سُخره گرفته است؟
از بانگ پدر به خود آمد: «گواه باشید که من این مستعجل را از ولایتعهدی خلع کردم!» منتصر با اندوه و خشم گفت: «اگر فرمان میدادی گردنم بزنند، برایم آسانتر بود از این خواری که بر من روا داشتی.» چنین خفتی در برابرِ بزرگان بر منتصر سخت گران آمد و کینهای بر کینههایش افزود.
منتصر فرمانبردار ترکان بود؛ پس بُغا شَرابی[viii] و وصیف الترکی[ix]، او را به قتلِ پدرش برانگیختند؛ و این همان شب بود که سروِ کشمر به دروازههای عمارتِ جعفریه رسید. آن شب، متوکل چون همیشه، چندان باده نوشیده که ازخودبیخود شده بود و بُغا در انتظارِ همین لحظه به مجلس درآمد و ندیمان را گفت که بیرون روند. فتح گفت: «هنوز وقت رفتنشان نیست، امیرالمؤمنین هنوز بر بساطِ شراب نشستهاند!»
بُغا پاسخ داد: «امیرالمؤمنین فرمودهاند هرگاه از هفت رطل درگذرم، کسی نزد من نماند و او اکنون چهارده رطل نوشیده است. حرمِ خلیفه نیز پشت پردهاند». آنگاه زنان بیرون کرد و جز فتح، چهار خدمتکار و طلحه بن متوکل[x]، کسی نماند. بُغا درهای کاخ ببست، مگر دری که به کنار شط گشوده بود. از همان در، گروهی از ترکان با شمشیرهای آخته درآمدند. طلحه سخت ترسید و فریاد زد: «این چهکار است؟!»
متوکل به خود آمد: «این چیست ای بُغا؟»
بُغا گفت: «اینان نگهبانانِ شبند».
سپاهیان از بیم درنگ کردند؛ بُغا فریاد زد: «ای بزدلان! سرانجام شما مرگ است، پس مردانه بمیرید!» ترکان بهسوی خلیفه تاختند. یکی از آنان به نام بَغلون، تیغ بیمحابا بچرخاند و گوشِ متوکل را بپراند. متوکل فریاد زد: «خدای دستت ببرد!» و هنوز به خود نیامده بود که ترکی دیگر از پهلو بر او تاخت و شمشیر در کمرش فرو برد. شمشیر به آنی تیره پشت متوکل برید آنچنان که سرو کشمر بریده بود. فتح فریاد زد: «وای بر شما! امیرالمؤمنین را میکشید؟!» خونِ متوکل بر نقشِ پرویز و شیرویه، یزید و ولید شتک زد و تا کُنهِ تاروپود قالی سوسنگرد فرو رفت. متوکل چون بر زمین افتاد، نگاه در نگاه خسرو دوخت و دانست دیو مرگ به سراغ همه کس خواهد آمد و گرو نمیستاند و عِوض نمیپذیرد. ترکان، قالی سوسنگرد از دیوار فرو گرفتند و کالبد متوکل در آن پیچیدند و در متوکلیه به خاک سپردند. این واقعه در چهارم شوال سال ۲۴۷ هجری روی داد.
دولت منتصر اما مستعجل بود. ترکان سیهزار دینار به ابنطیفور طبیب دادند تا او را با پری زهرآگین در هنگام فصد بکشد و چون در ربیعالثانی سال ۲۴۸ هجری درگذشت، چون شیرویه و یزید، شش ماه بیش بر سریر خلافت ننشسته بود. چنین است رسمِ سرای سپنج...
ذکر ابوالحسن علی بن الحسین بن علی المسعودی
قاهره، سال 332 هجری
ابوالحسن علی بن الحسین بن علی المسعودی در کتاب مروجالذهب و معادنالجوهر نوشته است[xi]:
از ابی العباس محمد بن سهل روایتشده که گفت: من کاتب عتاببنعتاب در دیوان لشکر شاکریه در زمان خلافت منتصر بودم. یکبار وارد رواقی شدم و دیدم که با قالی سوسنگرد و مسند و جانماز و پشتیهای ابریشمین سرخ و آبی مفروش است. گرداگرد قالی، خانهها، دوایر و نقوشی بود که چهره کسان بافته و نوشتهها به پارسی. من پارسی نیک میدانستم. بر راست قالی چهره پادشاهی بود و روی سرش تاجی گویی که سخن میگفت. نوشته خواندم و دریافتم که صورت شیرویه است که پدرش پرویز بکشت و شش ماه پادشاهی کرد. سپس صورت چند پادشاه دیگر بدیدم تا نگاهم در چپ قالی به چهرهای ختم شد که روی آن نوشته بود صورت یزید بن ولید بن عبدالملک قاتل پسرعمویش ولید بن یزید بن عبدالملک که شش ماه حکومت کرد. از دیدن این تصاویر و اینکه در راست و چپ سریر منتصر بر زمین گسترده در شگفت شدم. گفتم: «نمیبینم که پادشاهی او بیش از شش ماه دوام آورد». به خدا سوگند چنین شد [...]. از رواق خارج شدم و به مجلس وصیف الترکی و بُغا الشرابی رفتم. وصیف را گفتم: «آیا فرشدار نمیتوانست فرشی غیر از اینکه روی آن صورت یزید بن ولید قاتل پسرعمویش و صورت شیرویه قاتل پدرش پرویز نقش بسته بگسترد؟»
وصیف پریشان شد و گفت: «این طالع منتصر است و تقدیر حق بر ما پوشیده. این همان بساط است که در مجلس خلیفه متوکل به دیوار بود؛ به خدا سوگند، همان شب دانستم سرنوشتی که بر آن نقش بسته، بر متوکل نیز جاری خواهد شد[xii]». پس گفت ایوب بن سلیمان نصرانی، خزانهدار فرشهای دربار بیاورید. وصیف به او گفت: «امروز هیچ فرشی پیدا نکردی که در مجلس امیرالمؤمنین بگستری غیر از اینکه در شب حادثه بر دیوار مجلس متوکل بود و روی آن صورت شاهان فارس است و نشانههایی از خون دارد؟»
گفت: «امیرالمؤمنین منتصر از من درباره فرش پرسید که چه شد؟ گفتم: روی آن نشان آشکار خون است. پس پنهانش کردم».
گفت: «چرا نشستی و برنبستی؟»
گفتم: «ترسیدم اگر کسی فرش را با نشانههای حادثه ببیند خبرش پخش شود».
گفت: «ماجرا بیش از اینها پخش شده»؛ این شد که آوردم و گستردمش.
ذکر ایوب بن سلیمان نصرانی فرشدار خزانه دربار عباسی
سامرا، سال 247 هجری
من خزانهدارِ فرشخانه دربارِ متوکل، منتصر، مستعین و معتز بودم. خلفا میآمدند و میرفتند و من همچنان فرشنشینِ درگاه. از سراسرِ ملکِ عجم، فرشهای دلانگیز به دارالخلافه میرسید: بساط از بخارا و شوشتر، فرش نماز از آمل و ربنجن، گلیم از جهرم، فسا و طبرستان، زیلو از قهستان، طالقان و سیستان، نمد از سپیجاب و گوزکانان، حصیر و بوریا از دارابگرد، مامطیر، آبادان و ترمذ، محفوری از گیلان و ارمنیه، پلاس از چغانیان، خراسان و موقان و قالی از خوی و مرند[xiii] و سوسنگرد.
سوسنگرد نزدیکِ مدائن است، پایتختِ ایران که عجم تیسفونش گویند. در روزگارانِ کهن، قالیبافخانههایی بزرگ در سوسنگرد برپا بود؛ با دارهایی عظیم[xiv] که برای طاقِ کسری قالی میبافتند. از قالیبافانِ سوسنگرد شنیده بودم که قالیِ خزانه عباسی در همان قالیبافخانه بافته شده است که بهار خسرو. والله اعلم.
شب قتل، قالی سوسنگرد بربستم و به خزانه بردم. خونِ خلیفه چنان بر رخِ خسرو و شیرویه و ولید و یزید نشسته بود که پاککردن آن دور از چشمِ درباریان و ملازمان ناممکن مینمود. سه ماه پس از آن، امیرالمؤمنین منتصر به بزم نشسته مرا فراخواند. گفت: «پشتِ سریرِ پدرم فرشی بود با پیکر پادشاهانِ فارس و خلفایِ پیشین آن فرش کجاست؟» گفتم: «ترسیدم که اگر کسی فرش را با نشانههای حادثه ببیند، خبرش پخش شود». گفت: «ماجرا بیش از این پخش شده»؛ فرمود فرش را بیاورم. سپس صورتِ شیرویه را نشان داد؛ بالای تاجش کلماتی به پارسی بافته بود. پارسیدانی خواستند تا بخواند. پارسیدان نگریست و اخم در هم کشید. امیرالمؤمنین پرسید: «این چه معنا دارد؟» مرد گفت: «معنا ندارد». خلیفه بر او اصرار کرد. مرد پاسخ داد: «من شیرویه پسرِ خسروپرویز هستم؛ پدرم بکشتم و شش ماه بر تخت نشستم». چهره منتصر دگرگون گشت. خواستم فرش به خزانه برگردانم؛ گفت: «بگذار بماند».
از ماهِ سوم تا ششم بارها دیدم که خلیفه به قالیِ گسترده بر زمین چشم میدوخت، میژکید و گاه میخندید؛ تا باز مرا فراخواند و خشمگین گفت: «نفرینِ خون بر این فرش شوم افتاده؛ ببر و بسوزانش».
از مناره مَلویه مسجدِ سامرا صدایِ اذان میآمد؛ باد نمیوزید و آبِ شط ایستاده بود. دورتادور فرش خس چیدم و روغن ریختم و بر همان مصطبه آتش زدمش که امیرالمؤمنین معتصم دستور داده بود بابکِ خرمدین را مثله کنند. آری آن شب نقشِ ولید و یزید و پرویز و شیرویه، سوختنِ قالیِ سوسنگرد را نگریستند که چه آرام میسوخت و دودش آسمان سامرا را تیره میکرد. چنین است رسمِ سرایِ سپنج...
روایتی از تاریخِ پنهان قالی سوسنگرد
شیراز، 1404 خورشیدی
1) قالیِ سوخته سوسنگرد، همچون قالیِ مثلهشده بهار خسرو، در گذرِ تاریخ گمگشته و نامش تنها در برخی منابع مانند مروجالذهب و معادنالجوهر آمده است. پژوهش-روایتِ کنونی در مرزِ میانِ تاریخ و خیال، با بهرهگیری از زبانِ مستنداتِ کهن، روحِ قالیِ سوسنگرد را احضار کرده است تا نشان دهد چگونه دستبافتهای که دیگر وجود ندارد، میتواند حافظهای استعاری از مرگ، تکرار و آگاهی در خود پنهان داشته باشد. این متن نه فقط جستاری تاریخی که تأملی است در سرنوشتِ اشیاء.
2) گرچه مسعودی به زمینه قالی سوسنگرد اشاره نکرده، اما شرحی که درباره حاشیه گزارده، روشنگر است. به گزارش مسعودی، چهره دیگر کسان نیز بر قالی بافته بوده، اما راوی بر خسروپرویز، شیرویه، ولید و یزید متمرکز است. از این گزارش درمییابیم که در نخستین سدههای اسلامی، فرهنگ ایران باستان همچنان ارجمند بوده و بافت قالیهایی با سامانبندی و طرحهای پیشااسلامی، به همراه نقوش ایرانی و پیکرههای انسانی (شاهان ساسانی)، رواج داشته است. به بیان دیگر، برخی از قالیها، فارغ از تحولات سیاسی و مذهبی، بر سنتهای بصری پیشین خود استوار مانده بودند.
3) شهر سوسنگرد، به دلیل نزدیکی به پایتختهای ساسانیان و عباسیان، احتمالاً از مراکز بافت قالی و پایگاهی برای تولید قالیهای درباری پیش و پس از دوره اسلامی بوده است. قالی سوسنگرد را میتوان نیای قالیهای تصویری با پیکرههای مشاهیر، درویشان و هوشنگشاه دانست که کماکان در سراسر ایران بافته میشوند. وجود خانهبندی که نمونه آن بر قالی پازیریک نیز دیده میشود، بر آن گواه است که سنت سامانبندی حاشیه تا سده سوم هجری به طرح قالیهای ایرانی تراداد شده است. گزارش مسعودی، بافت کتیبه بر حاشیه قالیها به زبان فارسی را هم در آن دوره تأیید میکند. در تصویر 2، بر اساس شرح مسعودی از قالی سوسنگرد، طرحی فرضی ترسیم شده است.
پینوشت:
[i]. زرینکوب در تاریخ مردم ایران نوشته است که خسروپرویز را پنجروز بی آب و خوراک در گنجخانه [خانه هندو] زندانی کردند تا جان دهد؛ اما او زنده ماند.
[ii]. اشاره به نام این شخصیت در منابع کهن، با دوگانگی همراه است؛ چنانکه در تاریخ گمنام گویدی تحت عنوان «نیوهرمزد» و در تواریخ عربی با عنوان «مهرهرمزد» ثبت شده است (بنگرید به کریستنسن، ۴۷۶).
[iii]. شمطا پسر یزدین نصرانی بود که پدرش در دوره خسروپرویز به ریاست مالیات ارضی رسید، اما دوامی نیافت.
[iv]. برگرفته از عبارت فقرات ۷۰-۷۲ از رساله اوگمدَیچا: «هر کسی را برسد استوهادِ نهانروش (پنهانکار ناپیدای) فریفتار (= دیو مرگ به سراغ هر کسی خواهد آمد، دیو مرگی) که گرو و پاره (رشوه) نستاند و عِوض نپذیرد (معامله نکند)». به دیگر سخن، با دیو مرگ نمیتوان معامله کرد.
[v]. مورخان با استناد به متون پهلوی، نوشتهاند که شیرویه پس از قتل پدرش پشیمان شد (کریستنسن، ایران در زمان ساسانیان، ۴۷۶).
[vi]. یزید بن ولید بن عبدالملک، دوازدهمین خلیفه اموی، ملقب به «ناقص» بود. او در حدود سالهای ۷۰ تا ۹۶ هجری از مادری ایرانیتبار به نام شاهآفرید، دختر پیروز پسر یزدگرد پسر شهریار پسر خسروپرویز زاده شد. شاهآفرید در فتح سمرقند به دست قتیبه بن مسلم اسیر و سپس به حجاج بن یوسف و از او به ولید بن عبدالملک بخشیده شد. یزید به نسب ایرانی و شاهانه خود افتخار میکرد و در شعری میگفت: «انا ابن کسری و ابی مروان و قیصر جدی و جدی خاقان» (بنگرید به طبری، 595 و ابناثیر، 310).
[vii]. او شاعری چیرهدست بود و اشعار نغزی در تغزل و عناب و وصف شراب و غیر آن میسرود (بنگرید به ابنالطقطقی، 133).
[viii]. فرمانده ترک، ابتدا زیر نظر متوکل در آذربایجان خدمت میکرد، سپس رهبری توطئه قتل متوکل را به دست گرفت. او در دوره «هرجومرج سامرا» نفوذ زیادی کسب کرد، اما المعتز (پسر متوکل) در سال ۸۶۸ م او را به دلیل نقش داشتن در قتل پدرش، اعدام کرد (Sourdel, The Encyclopaedia of Islam, 1287).
[ix]. سردار ترک عباسی، نقش کلیدی در «هرجومرج سامرا» پس از قتل متوکل (۸۶۱م) داشت. او به همراه متحدش بغا الشرابی، قدرت اصلی را در پایتخت در دست گرفت و در سرنگونی چندین خلیفه دخیل بود. وصیف در سال ۸۶۷ م کشته شد (Sourdel, The Encyclopaedia of Islam, 1351).
[x]. پسر هجدهساله متوکل.
[xi]. مسعودی، مروجالذهب و معادنالجوهر، 595.
[xii]. سخن وصیف بسیار زیرکانه مینماید، چرا که او خود در قتل متوکل دست داشته و در همین زمان نیز در حال دسیسهچینی برای قتل منتصر است؛ اما به راوی میگوید که این رویدادها تقدیر الهی است و راز آن بر ما پوشیده مانده است.
[xiii]. بنگرید به اشعاری، بازسازی تاریخ و جغرافیای هنرهای کاربردی ایران بر اساس منابع مکتوب در سدههای نخستین هجری باتکیهبر فرش دستباف، 19-20.
[xiv]. طبری نوشته است: فرش بهار خسرو شصت ذِراع در شصت ذراع بود. یکپارچه بهاندازۀ یک جریب که در آن راههای مصور بود و آبنماها چون نهرها و لابهلای آن همانند مروارید بود و حاشیهها چون کشتزار و سبزهزار بهاران بود، از حریر بر پودهای طلا که گلهای طلا داشت و نقره و امثال آن داشت.

تصویر 2: طرحی فرضی از قالی سوسنگرد، بر اساس توصیف مسعودی در مروجالذهب. نقوش انسانی و کتیبههای بازسازیشده.
در این تصویر با الهام از قالیهای تصویری کرمان و کاشان در دوران معاصر شکل گرفتهاند و بیتردید با نمونه اصلی تفاوت دارند. احتمال میرود کتیبههای قالی سوسنگرد به خط کوفی بوده باشند. چهره پادشاه نیز برگرفته از پارچه ابریشمی ایرانی سدههای 7–۸ میلادی (تصویر ۱) است و شاید چهرههای بافته بر حاشیه قالی سوسنگرد نیز از همان زیباییشناسی پیروی میکردهاند. مأخذ: نگارنده
منابع
ابناثیر، ع. (۱۹۶۵). الکامل فی التاریخ (ج ۵). بیروت: دار صادر.
ابنالطقطقی، م. بن ع. (۱۹۹۷). الفخری فی الآداب السلطانیه و الدول الاسلامیه (تصحیح: عبدالقادر محمد مایو). بیروت: دارالقلم العربی.
ابنخلدون، ع. (۱۳۳۶). مقدمه ابن خلدون (ترجمه م. پ. گنابادی). (چاپ نخست، ج. ۱ و ۲). تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
اشعاری، م. (۱۳۹۹). بازسازی تاریخ و جغرافیای هنرهای کاربردی ایران بر اساس منابع مکتوب در سدههای نخستین هجری با تکیه بر فرش دستباف. فصلنامه نگره، ۱۵(۵۳)، ۵–۲۳.
زرینکوب، ع. (۱۳۹۶). تاریخ مردم ایران؛ جلد اول: ایران قبل از اسلام. تهران: امیرکبیر.
طبری، م. بن ج. (۱۳۵۲). تاریخ طبری یا تاریخ الرسل و الملوک (ترجمه ابوالقاسم پاینده). تهران: بنیاد فرهنگ ایران.
فردوسی. (۱۳۹۳). شاهنامه (تصحیح ج. خالقی مطلق). تهران: انتشارات سخن.
کریستنسن، آ. ا. (۱۳۸۹). ایران در زمان ساسانیان (ترجمه ر. یاسمی). تهران: نگاه.
مسعودی، ع. بن ح. (۱۴۹۱ ق.). مروجالذهب و معادنالجوهر. قم: مؤسسه دارالهجره.
Sourdel, D. (1960). Bughā al-Sharābī. In H. A. R. Gibb, J. H. Kramers, E. Lévi-Provençal, J. Schacht, B. Lewis, & Ch. Pellat (Eds.), The Encyclopaedia of Islam, New Edition (Vol. I, p. 1287). Leiden: E. J. Brill. ISBN 90-04-08114-3
Taagepera, R. (1997). Expansion and contraction patterns of large polities: Context for Russia. International Studies Quarterly, 41(3), 475–504.
IslamWeb. (n.d.). IslamWeb.net.
Yaddasht Qaemmaqami. (n.d.). Telegram channel. Telegram. https://t.me/YaddashtQaemmaqami
پینوشت:
[1]. زرینکوب در تاریخ مردم ایران نوشته است که خسروپرویز را پنجروز بی آب و خوراک در گنجخانه [خانه هندو] زندانی کردند تا جان دهد؛ اما او زنده ماند.
[2]. اشاره به نام این شخصیت در منابع کهن، با دوگانگی همراه است؛ چنانکه در تاریخ گمنام گویدی تحت عنوان «نیوهرمزد» و در تواریخ عربی با عنوان «مهرهرمزد» ثبت شده است (بنگرید به کریستنسن، ۴۷۶).
[3]. شمطا پسر یزدین نصرانی بود که پدرش در دوره خسروپرویز به ریاست مالیات ارضی رسید، اما دوامی نیافت.
[4]. برگرفته از عبارت فقرات ۷۰-۷۲ از رساله اوگمدَیچا: «هر کسی را برسد استوهادِ نهانروش (پنهانکار ناپیدای) فریفتار (= دیو مرگ به سراغ هر کسی خواهد آمد، دیو مرگی) که گرو و پاره (رشوه) نستاند و عِوض نپذیرد (معامله نکند)». به دیگر سخن، با دیو مرگ نمیتوان معامله کرد.
[5]. مورخان با استناد به متون پهلوی، نوشتهاند که شیرویه پس از قتل پدرش پشیمان شد (کریستنسن، ایران در زمان ساسانیان، ۴۷۶).
[6]. یزید بن ولید بن عبدالملک، دوازدهمین خلیفه اموی، ملقب به «ناقص» بود. او در حدود سالهای ۷۰ تا ۹۶ هجری از مادری ایرانیتبار به نام شاهآفرید، دختر پیروز پسر یزدگرد پسر شهریار پسر خسروپرویز زاده شد. شاهآفرید در فتح سمرقند به دست قتیبه بن مسلم اسیر و سپس به حجاج بن یوسف و از او به ولید بن عبدالملک بخشیده شد. یزید به نسب ایرانی و شاهانه خود افتخار میکرد و در شعری میگفت: «انا ابن کسری و ابی مروان و قیصر جدی و جدی خاقان» (بنگرید به طبری، 595 و ابناثیر، 310).
[7]. او شاعری چیرهدست بود و اشعار نغزی در تغزل و عناب و وصف شراب و غیر آن میسرود (بنگرید به ابنالطقطقی، 133).
[8]. فرمانده ترک، ابتدا زیر نظر متوکل در آذربایجان خدمت میکرد، سپس رهبری توطئه قتل متوکل را به دست گرفت. او در دوره «هرجومرج سامرا» نفوذ زیادی کسب کرد، اما المعتز (پسر متوکل) در سال ۸۶۸ م او را به دلیل نقش داشتن در قتل پدرش، اعدام کرد (Sourdel, The Encyclopaedia of Islam, 1287).
[9]. سردار ترک عباسی، نقش کلیدی در «هرجومرج سامرا» پس از قتل متوکل (۸۶۱م) داشت. او به همراه متحدش بغا الشرابی، قدرت اصلی را در پایتخت در دست گرفت و در سرنگونی چندین خلیفه دخیل بود. وصیف در سال ۸۶۷ م کشته شد (Sourdel, The Encyclopaedia of Islam, 1351).
[10]. پسر هجدهساله متوکل.
[11]. مسعودی، مروجالذهب و معادنالجوهر، 595.
[12]. سخن وصیف بسیار زیرکانه مینماید، چرا که او خود در قتل متوکل دست داشته و در همین زمان نیز در حال دسیسهچینی برای قتل منتصر است؛ اما به راوی میگوید که این رویدادها تقدیر الهی است و راز آن بر ما پوشیده مانده است.
[13]. بنگرید به اشعاری، بازسازی تاریخ و جغرافیای هنرهای کاربردی ایران بر اساس منابع مکتوب در سدههای نخستین هجری باتکیهبر فرش دستباف، 19-20.
[14]. طبری نوشته است: فرش بهار خسرو شصت ذِراع در شصت ذراع بود. یکپارچه بهاندازۀ یک جریب که در آن راههای مصور بود و آبنماها چون نهرها و لابهلای آن همانند مروارید بود و حاشیهها چون کشتزار و سبزهزار بهاران بود، از حریر بر پودهای طلا که گلهای طلا داشت و نقره و امثال آن داشت.