
تصویر 1: خدیجه باباخانی، بافنده
اما پیش از آنکه خودش به گره زدن عادت کند، صداها و تصویرهایی در ذهنش نقش بسته بودند که مسیر زندگیاش را شکل دادند. یکی از روشنترین خاطراتش به هفتسالگی بازمیگردد: صبحی پاییزی، پیش از آنکه آفتاب کامل بالا بیاید، با صدای یکنواخت شانه بر روی تارها از خواب بیدار شد. مادرش از سحرگاه زیر سایهی همان درخت بلوط کهن، پای دار قالی نشسته بود. هوای خنک با بوی خاک نمخورده و برگهای زرد درآمیخته بود. شانه بر تارها میکوبید و مادر، بیآنکه نگاهش را از قالی بردارد، شعری آرام زیر لب زمزمه میکرد. شعری از شادیها و دلتنگیهای روزگار. نقشهای در کار نبود؛ نقشی که بر روی تارها مینشست از دل همان زمزمهها و احساس روزهای خوشی و ناخوشی زاده میشد.
آن لحظه برای خدیجهی هفت ساله، درکی عمیق از زندگی بود. فهمید هر گره، فقط یک گره نیست، بلکه حامل احساسی است که در دل بافنده جاری است. قالی، روایت زندگی است؛ روایت شادیها و دلتنگیها. ارزش قالیهای روستایشان نیز از همینجا میآمد؛ از روح زنانی که با هر گره، بخشی از وجود خود را در آن میگذاشتند.
این فهم، بعدها با تجربهای متفاوت عمیقتر شد. روزی عمهاش در حال بافت نقش «دشت و گل و شکار» بود که متوجه شد «گل آساره» یا ستاره را اشتباه گره زده است. چند رج کامل باید شکافته میشد. در حالیکه عمه از این اتفاق ناراحت بود و اشکهایش روی گرهها میچکید گفت: «ببین دختر، دل آدم هم گاهی گره اشتباه میخورد. باید باز کرد، حتی اگر کلی گل از دست برود». سه روز طول کشید تا آن رجها دوباره بافته شود. وقتی کار تمام شد، عمه لبخند زد و گفت: «از این اشتباه تازه فهمیدم که گل آساره باید با خاطرهی خوش گره بخورد، نه با دل پرغصه». از همانجا، خدیجه صبر را گرهبهگره آموخت؛ و فهمید که حتی اشتباه هم میتواند بخشی از زیبایی نهایی باشد.
در آن روستا، قالیبافی بخشی جدانشدنی از زندگی بود. زنان، در کنار کشاورزی و دامداری، همهی نیازهای زندگی را با دستهای خود میبافتند؛ از قالی و گلیم تا چادرهای سیاه از موی بز، از کیسههای حمل گندم تا نمکدانها و طنابهای رنگی جهاز دختران و انواع جُل اسب. کارها جمعی بود و دختران نوجوان، از جمله خدیجه، در میان این حلقههای زنانه، درس عشق، صبر و هنر میآموختند.
این فضا باعث شد که عشق به قالیبافی در وجودش ریشه بدواند؛ عشقی که هیچچیز نتوانست از او بگیرد. نه درس مدرسه، نه کار خانه. او در تمام دوران ابتدایی و راهنمایی، پس از بازگشت از مدرسه، کنار مادر مینشست و گره میزد.
در ادامه، در دبیرستان دخترانه شهر بَدره، در رشته ریاضی و فیزیک مشغول تحصیل شد و آرزوی معلم شدن را در سر میپروراند. اما زندگی مسیر دیگری برایش رقم زد؛ ازدواج در همان دوران باعث شد از ادامه تحصیل فاصله بگیرد و به شهر ایلام برود.
با ورود به زندگی مشترک و مادر شدن، مسئولیتها بیشتر شد، اما دار قالی هرگز از زندگیاش کنار نرفت. حتی در شلوغترین روزها، وقتی همسرش سر کار بود و کودکانش به خواب میرفتند، او بیدار میماند و گره میزد. خودش دلیل این کار را ساده بیان میکند: «چون بافتن برای من نفس کشیدن بود». همسرش در تمام این سالها حامی او بود و فرزندانش در فضایی رشد کردند که عشق به هنر در آن جاری بود.
نقطه عطف زندگیاش در سال ۱۳۹۳ رقم خورد؛ زمانی که در یک نمایشگاه قالی و گلیم در بَدره، بهطور اتفاقی با زنی از همشهریانش آشنا شد؛ کارشناس فرش، استاد دانشگاه و ساکن تهران. این آشنایی بهسرعت به رابطهای عمیق و خواهرانه تبدیل شد. آن دوست نهتنها همکار، بلکه مشاور و همراهی همیشگی برای او شد؛ پیوندی که تا امروز با هدفی مشترک ادامه دارد.
همین دوست بود که او را به ادامه تحصیل تشویق کرد: «تو سالهاست که با عشق میبافی، حالا برو دانشگاه تا به هنرت عمق بدهی». خدیجه این مسیر را پذیرفت و در سال ۱۴۰۰ در رشته فرش دستباف دانشگاه پیامنور حکیمیه تهران پذیرفته شد و بهعنوان دانشآموخته این رشته فارغالتحصیل شد. اکنون، تجربهی سالها با دانش علمی در هم آمیخته است؛ مسیری که خود آن را مدیون همان دوستی میداند که دری تازه به رویش گشود.
ثمره این همراهی، راهاندازی کارگاههای قالیبافی و گلیمبافی در شهرستان بَدره بود. خدیجه بهعنوان مربی، در کنار زنان و دخترانی ایستاد که بسیاریشان حتی باور نداشتند بتوانند یک قالی کامل ببافند. اما او به آنها نشان داد که با عشق، هیچ کاری دور از دسترس نیست. شاگردانش امروز نهتنها هنرمندند، بلکه به استقلال مالی نیز رسیدهاند.
او اکنون بهعنوان کارگاهدار و مربی آموزشی توانمند در استان ایلام شناخته میشود و عناوین متعددی دارد؛ اما برای خودش، مهمترین عنوان همان «بافنده بودن» است—عشقی که از کودکی در جانش ریشه دوانده و هرگز خاموش نشده است.
خدیجه باباخانی و همراهش هنوز نیز با تمام توان تلاش میکنند تا هنر قالیبافی را میان زنان و دختران جوان زنده نگه دارند. باورشان این است که قالی ایران هویتی زنده و هنری اصیل است که باید به نسلهای بعد منتقل شود. او با افتخار خود را ادامهدهنده راه هنرمندان گذشته این سرزمین میداند؛ یکی از پاسبانان بینام و نشان هنری هزارانساله. هنری که به باور او، تا زمانی که زنانی بافنده نفس میکشند و میبافند، زنده خواهد ماند.
و امروز، پس از سالها، هنوز همان حسِ قالیبافی زیر بلوطِ کهن در وجودش جاری است: «هر وقت قلاب در دست دارم، عشق قالیبافی در من بیشتر زنده میشود و با عشق به بافت قالی، زندگی در من جریان دارد».

تصویر 2: خدیجه باباخانی در حال بافت قالی