آرتِهمِهر، شاهزادهای از نسل هخامنش، نه فقط شجاع و جنگآور، بلکه وارث اندیشهای عمیق بود. در چهرهاش آرامشی بود که گاه با اندوهی قدیمی در هم میآمیخت. اندوهی که انگار پیش از تولدش به او رسیده بود، میراث خاموش خاندانهایی که بیش از اندازه تاریخ را بر دوش کشیده بودند.
او از کودکی آموخته بود که شاهزادگان پیش از آنکه مرد باشند، نِماد هستند و همین آموزش، چیزی از او ربوده بود: سادگیِ زیستن. گاه شبها بر بامهای پارسهگِرد[1] میایستاد و به چراغهای دوردست خیره میشد و با خود میاندیشید آیا سرنوشت، چیزی جز تکرارِ انتخابهای پیشینیان است؟ که میگفت قدرتی که دیده شود زود نابود میشود، اما آنکه فهمیده شود، جاودانه میماند.
در پارسهگِرد، میان ستونهای سنگی و تالارهایی که نفس امپراتوری را میبلعیدند، او بیشتر شنونده بود تا فرماندهنده، و همین سکوتش باعث شد که شاه برای پیمان صلح، او را به مرزهای شمالی اعزام کند.
خبرهای ضد و نقیض از سکاییها میرسید. گاه پیمان میخواستند و گاه تاختوتاز. شاه هفتهها به رایزنی نشست و سرانجام گفت: پیمان، اگر با دل بسته نشود، دوام نمیآورد. آرتِهمِهر به مرز برود.
سفر آغاز شد. بیهیاهو، بیسپاه، فقط با چند همراه کارآزموده. دشتها و آسمان بیانتها بودند، گویی هر قدم، فاصله میان پارس و اِستِپ[2] را نه فقط در جغرافیا، که در جان او اندازه میگرفت.
روزها از میان خاک سرخ، رودهای کمعمق و بادهای سرد گذشتند. شبها، آرتِهمِهر زیر آسمانی میخوابید که ستارگانش از پارسهگِرد نزدیکتر به نظر میرسیدند. گاه به این فکر میکرد که شاید انسانها نیز همچون ستارگاناند؛ از دور منظم و روشن، اما از نزدیک، آکنده از آشوب و آتش.
یکی از همراهانش از او پرسید: اگر این سفر به شکست برسد چه؟
شاهزاده تنها لبخندی کمرنگ زد و پاسخ داد: برخی راهها را باید رفت، حتی اگر مقصدشان روشن نباشد.
نخستین دیدار با آرانّا، دختر مهتر قبایل شرقی، بیمقدمه و سرنوشتساز بود. او از اسب فرود آمد، گیسوان آشفته در باد و دستهایی آغشته به علف تازه. بلندبالا و با نگاهی که نه میجست، نه پنهان میکرد. در او آتش و یخ، وقار و وحشیگریای رازآلود بود.
آرتِهمِهر بیاختیار گفت: اگر تو بخندی، پیمان بسته خواهد شد. آرانّا مکث کرد. لبخند ابتدا آرام و محتاط بر لبانش نشست، گویی هنوز جهان را برای چنین نرمشی آماده نمیدید. اما آنگاه خندید؛ خندهای کوتاه، روشن و زنده، شبیه شکستن یخ رودخانهای در آغاز بهار. و با آن خنده، چیزی در جهان پدید آمد. گویی صلح، پیش از آنکه روی کاغذ نوشته شود، در هوا منتشر شد..
بازگشت به پارسهگِرد، بدون طومار صلح، اما با عشقی نهفته در دل. شاه پرسید: «پیمان کو؟» و آرتِهمِهر پاسخ داد: «پیمان در نگاهش بود. من او را خواهم آورد؛ نه چون غنیمت، که چون پاسخ آسمان به مهر.» مادر شاهزاده لبخند زد؛ فهمیده بود که عشق، حتی دربار پارس را به تعظیم وامیدارد..
در پارسهگِرد، چیزی بیش از شکوهِ کاخها و نظمِ باغها، ذهن او را درگیر کرد: قالیهایی که کف تالارها را پوشانده بودند. او از کودکی با بافتن آشنا بود؛ در اِستِپ، زنان قبیله نقشها را از حافظه میبافتند، بیآنکه نقشهای در کار باشد. بافتههایشان بیشتر شبیه ثبتِ باد، مسیر کوچ، ردِ سُمِ اسبان و خاطرهی زمستانها بود.
اما آنچه در شوش دید، جهانی دیگر داشت.
اسبان در حاشیهها با نظمی شکوهمند میتاختند. گوزنها با تکراری آرام در قابی هندسی میخرامیدند. هر نقش، گویی به قانونی نانوشته وفادار بود. آرانّا بارها کنار این قالیها میایستاد و با دقت به آنها نگاه میکرد؛ انگار در حال خواندن زبانی تازه باشد.
روزی، دست بر یکی از نقشها کشید و آرام گفت: شما زمان را در گره نگه میدارید.
همان شب، اندیشهای در دلش جوانه زد. اگر قرار بود زندگی او و آرتِهمِهر پلی میان دو سرزمین باشد، چرا این پیوند تنها در پیمان و ازدواج خلاصه شود؟ چرا چیزی نباشد که هر دو سرزمین را در خود حمل کند؟
پس تصمیم گرفت قالیای ببافد؛ نه به فرمان دربار و نه برای نمایش، بلکه برای خودشان. برای شبهایی که هنوز نیامده بودند، برای فرزندی که هنوز نامی نداشت، برای خانهای که شاید میان دو سرزمین بنا میشد و شاید هرگز جایی ثابت نمییافت. برای خانهای که هنوز وجود نداشت و آیندهای که هنوز شکل نگرفته بود.
او با مهارت دستهای خود، که از کودکی با بافت آشنا بودند، کار را آغاز کرد. استادکاران پارسی تنها راز نظم، رنگ و تناسب را با او در میان گذاشتند. پشم از گوسفندانی آمد که بهار را در دامنههای زاگرس گذرانده بودند..
نقشه، آرامآرام شکل گرفت: اسبان ،گوزنهای ایرانی و سوارانی که شکوه پارسی را در خود داشتند. هر گره، پارهای از عشق بود؛ اندکی از دشت، اندکی از شوش، اندکی از دلتنگی، و بسیار از اِستِپ.
و چنین شد که قالی زاده شد. آرام، گره به گره، همچون موجودی که نه از پشم و رنگ، که از انتظار، لمس، رؤیا و اندکی جادو ساخته شده باشد. نه فقط زیراندازی برای یک چادر یا تالار، بلکه عهدی گرهخورده.
خانهای که میشد آن را با خود به هر کجا برد[3]...