قالی ریشه‌ها

مضامین فرش دستباف فرهنگ و هنر فرش دستباف چشم‌انداز، ایده و تفسیر ژورنال های داخلی
★ ★ ★ ★ ★ (0٫0 از 0) 37

چکیده

 

در کوم، قالی فقط برای پهن شدن زیر پا نبود. پیش از آن‌که میدان بزرگ ساخته شود و پیش از آن‌که جشن‌ها مرسوم شوند، قالی بود؛ گسترده، نفس‌دار، و رو به آسمان. آن را کنار رود اناربار بافته بودند؛ جایی که خاک هنوز گرم بود و دست‌ها هنوز می‌دانستند گره یعنی چه.

مردم سال‌ها کنار همان قالی آرزو کرده بودند. نه روی نقش‌ها، که کنار ریشه‌ها. ریشه‌های پایین و بالا را لمس می‌کردند؛ انگار دهان قالی همان‌جا باز می‌شد. کسی آرزو می‌کرد، کسی درد دل می‌کرد، و کسی فقط انگشتش را میان ریشه‌ها نگه می‌داشت تا چیزی از خودش را به قالی بسپارد. ریشه‌ها بوی دست‌های زیادی می‌دادند؛ بوی آرزو.

سال‌ها گذشت. کوم بزرگ‌تر شد، جشن‌ها عمومی‌تر شدند و شادی شکل عادت گرفت.

آن شب، جشن همگانی بود. دعوت لازم نداشت. میدان پر شد و پیش از آن‌که موسیقی آغاز شود، مردم طبق رسم قدیم خم می‌شدند و ریشه‌های قالی را لمس می‌کردند. هر کس زیر لب چیزی گفت، یکی مکث کرد، و کسی فقط نگاهش را پایین انداخت.

جوان‌ها می‌رقصیدند؛ نه برای خودنمایی و نه برای نمایش، فقط برای این‌که جوان بودند و شاد.

او هم بود. جوانی رشید، بی‌نام و بی‌ادعا. نه صاحب قدرت بود و نه با کسی دشنمنی داشت. فقط شاد بود و در شادی‌اش افراطی نبود. پا به میدان گذاشت و رقصید. بی اراده پاهایش شل شدند  روی قالی نشست؛ درست همان‌جا که سال‌ها پیش ترمیم شده بود.

ریشه‌ها آرام تکان خوردند؛ نه از باد، از تماس دست کسی.

در حاشیه‌ی میدان، مردی ایستاده بود. نه دست می‌زد و نه می‌رقصید. شادی را اندازه می‌گرفت.

آرام گفت: «زیاده.»

همراهانش چیزی نگفتند. لازم هم نبود.

همین کافی بود.

در آن شب، شادی زیاد برای او خطر بود. چون یاد می‌آورد که جمع چقدر می‌تواند پرتوان باشد و برای مهار جمع، گاهی یک قربانی کافیست. هیچ صدایی شنیده نشد و جوان افتاد.

سرش روی قالی فرود آمد و خونش آرام روی قالی نشست و  فرو رفت. پرزها آن را مکیدند، گره‌ها نگهش داشتند و بافت قالی پذیرفتش. اما ریشه‌ها تاب نیاوردند. سرخی از دل قالی به آن‌ها دوید و بالا و پایینِ ریشه‌ها قرمز شد.

کوس و سرنازن از نفس افتادند و خاموش شدند مردم عقب رفتند و ساکت شدند. در آن میان کسی گفت: «حادثه بود».

اما هیچ کس باور نکرد. شب شبی سنگین بود.

صبح که رسید خون هنوز بر روی ریشه‌ها تازه می‌نمود. نه تیره . نه سرد. فرویان گفت: «این خون همچنان جاریست». زندگار گفت: «چون به ناحق ریخته شده» . پاوندار آهسته گفت: «و قالی... آنرا حفظ کرده!»

و این ترسناک‌ترین بخش ماجرا بود. قالی را برداشتند. گفتند باید شسته شود. بردندش کنار رود اناربار. شستند و شستند. آب سرخ رنگ شد و رفت، اما سرخیِ ریشه‌ها نرفت. دانستند و گفتند  خونی‌ست که به‌ناحق ریخته شده و پاکی نمی‌پذیرد.

ریشه‌ها دیگر برای آرزو لمس نشدند. مردم می‌آمدند، دست می‌کشیدند و ساکت می‌رفتند. قالی دیگر گوش نمی‌داد؛ حس می‌کرد.

سال‌ها بعد، از دل همین پیشامد شوم، رسمی درآمد.

پیش از آن‌که جشن و پایکوبی آغاز شود، قالی را به نشانه، کنار رود اناربار می‌بردند و به آب می‌سپردند و بازمی‌آوردند. نه برای پاک‌کردن، برای پاسداشتِ خونی که نباید فراموش می‌شد.

بعد قالی را پهن می‌کردند و جشن را آغاز می‌کردند.

در کوم، جشن‌ها هنوز برپا خواهند شد.

مردم پا به میدان خواهند گذاشت و پیش از آن‌که برقصند، دست‌شان به ریشه‌ها خواهد رفت.

نه برای آرزو، برای یادآوری.

تا وقتی ریشه‌ها سرخ‌اند، این خون طلب‌کار است و این داستان هر سال، دوباره تکرار می‌شود...

نویسندگان: هادی پورجهان | کارشناس، تولیدکننده و مدرس فرش دستباف

دیدگاه‌ها (0)

برای ثبت دیدگاه یا امتیاز، لطفاً وارد حساب کاربری شوید.

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.

پیش‌نمایش تصویر