قالی ریشه‌ها

مضامین فرش دستباف تاریخ فرش دستباف چشم‌انداز، ایده و تفسیر ژورنال های داخلی
(0.0 از 0) 3

چکیده

هیچ‌کس در آبادی نمی‌دانست نخستین‌بار چه کسی قالی را «قالی ریشه‌ها» نامید، اما همه می‌دانستند این لقب از کجا آمد! از ریشه‌هایی که چون موی زنی اسطوره‌ای، بلند، نرم و همیشه تازه، از دو سر قالی آویخته بود و مردم سال‌ها آن‌ها را لمس کرده بودند برای آرزو، برکت، باران، عشق، شفا و حتی صلح.

سال‌های دور، زمانی که هنوز آبادی کوچک بود و مردم میان باغ‌های انار و انجیر کنار رود اناربار زندگی می‌کردند، این قالی هر بار که جشنی در میان بود پهن می‌شد؛ مخصوصاً جشن انار، جشنی که با رسیدن پاییز، انارها در دهان زمین می‌رسیدند و با ترکیدنشان، انگار پوست زمین شکافته شده باشد. مردم کوم می‌گفتند: هر دانه انار یک آرزوست و هر ترک، دروازه‌ای به بهشت.

در این جشن، قالی را در میدان باستانی آبادی پهن می‌کردند؛ جایی که انارهای تازه‌چیده‌شده روی زمین می‌غلتیدند و یاقوت‌های بر زمین‌ریخته‌شان گوشه میدان را سرخ می‌کرد. باد پاییزی می‌وزید و بوی هم‌زمانِ شیرین و ترش انار با رایحه خاک خیس آمیخته می‌شد. قالی در این میدان پهن بود و نفس می‌کشید. رنگ‌هایش انگار با نور آفتاب جرقه می‌زد و ریشه‌هایش آرام می‌جنبیدند.

مردم یک باور قلبی داشتند: هر کس دلش تمنایی بزرگ داشته باشد، ریشه‌های قالی آن تمنا را برآورده می‌کند.

دخترانی که در آستانه ازدواج بودند، به نیت رسیدن به همسر دلخواه ریشه‌های بالایی را گره می‌زدند. جوان‌هایی که به دنبال کار و روزی بودند، ریشه‌های پایینی را در دست می‌گرفتند و آرام می‌بستند. پیرزن‌ها ریشه‌ها را بوسه می‌زدند برای شفای فرزند و فرزندزادگان. مردها از سر غیرت و خستگی با انگشتان زمختشان ریشه‌ها را نوازش می‌کردند، بی‌آنکه کسی بفهمد دلشان چه می‌خواهد.

قالی همه این‌ها را می‌فهمید.

هیچ‌کس به زبان نمی‌گفت، اما همه می‌دانستند این قالی بیش از تار و پود و گره است.

در یکی از همین جشن‌های انار، شش‌هزارمین برگ پاییزی که از شاخه افتاد — آری، شمارش برگ‌ها هم آیینی داشت — زنان و مردان با خنده و ساز و دهل وارد میدان شدند. دانه‌های انار می‌درخشیدند و صدای شادمانی کودکان با آواز زنان گره می‌خورد. قالی باز پهن شد، رو به آفتاب، و ریشه‌ها مثل رشته‌های نور روی زمین جلوه‌گری کردند.

در آن روز باد وزیدن گرفت.

نه یک باد معمولی؛ بادی که از غرب می‌آمد، تند، نامنتظر و در خود خشم ناشناخته‌ای داشت. ابرها جمع شدند و خورشید در یک چشم بر هم زدن خاموش ماند. مردم هنوز سرگرم جشن بودند که ناگهان صدای سوت باد میان میدان پیچید.

«قالی! قالی رو نگه دارین!»

اما باد لحظه‌ای فرصت نداد. گوشه قالی به هوا بلند شد، ریشه‌ها در هم پیچیدند و در باد چون مارهای آتشین پیچ‌وتاب خوردند. چند نفر دویدند تا قالی را مهار کنند، اما زورشان به باد نمی‌رسید.

باد چنان قدرتی داشت که انگار می‌خواست استخوان‌های زمین را خرد دهد.

یک تکان سهمگین و قالی در خود پیچید.

صدایی آمد...

صدایی که نه پارگی خشک پارچه، و نه شکستن چوب، بلکه فریاد جان بود

فریاد پاره شدن روح قالی.

باران ناگهان بارید و چند قطره درشت بر قلب قالی افتاد. جمعیت به هم ریخت. زنان کودکان را زیر لباس خود کشیدند. مردها دست‌ها را جلوی صورت گرفتند. ریشه‌ها به زمین افتادند، گره‌ها باز، تارها در هم، و وسط قالی زخمی عمیق، مثل دهان بازِ موجودی مجروح.

وقتی باد خوابید و باران کم شد، میدان در سکوتی سنگین فرو رفت. قالی، همان قالی که مردم را سال‌ها آرام کرده بود، شکسته و رنجور میان میدان افتاده بود.

صدا و همهمه بالا گرفت. مردم دور قالی جمع شدند؛ خیس، لرزان، پر از حیرانی و ناباوری.

یکی گفت: «این دیگه قابل درست شدن نیست؛ باید دورش بندازیم.»

دیگری گفت: «نه، باید جمعش کنیم و تو انبار بذاریم. از امروز به بعد هم استفاده نکنیم، فال بد داره.»

مردی با غرولند گفت: «بابا یه قالی جدید ببافیم، هزار برابر از این بهتر می‌شه. این همه قالیباف تو آبادی هست.»

زن دیگری گفت: «مگه عقل‌تون رو از دست دادین؟ این قالی رو کسی نمی‌تونه دوباره ببافه.»

پسر بچه‌ای آرام گفت: «اگه ریشه‌ها رو به ریشه‌های درخت‌های باغ گره بزنیم، شاید خوب بشه»

اما مادرش آهی کشید و گفت: «گاهی بچه‌ها چیزهایی می‌فهمن که ما نمی‌فهمیم.»

هیاهو بود و ناباوری، امید و یأس، فریاد و سکوت.

در همین آشفتگی، چهار نفر آرام از بین مردم به سمت قالی آمدند. هیچ‌کس صدای‌شان را نمی‌شنید، اما همه نگاه‌شان کردند.

پاوَندار، نگهبان قالی و استادبافنده آبادی

زِندِگار، قصه‌گوی آبادی

فَرویان، مرد پشم‌ریس آبادی با چشمانی تیزبین و انگشتانی چابک

آترَنک، جوانی که رنگرز آبادی‌های اطراف اناربار بود...

پاوندار زانو زد و ریشه‌ها را میان انگشتان گرفت، مثل کودکی نحیف. انگار زنده. فرویان تارهای پاره را با دو انگشت بالا آورد و زیر لب گفت: «درد داره… نگاه کن.» زندگار گوشش را روی قالی گذاشت، همان جایی که پاره شده بود. آترنک آرام سنگ‌ریزه‌های خیس را از روی قالی کنار می‌زد.

باد آرام می‌وزید و ریشه‌ها تکان می‌خوردند.

این چهار نفر فقط نگاه می‌کردند: به هم، به قالی، به پارگی، به مردمی که منتظر بودند.

پاوندار آهسته رو به جمع گفت: «هیچ‌کدوم از راه‌هایی که گفتید کارساز نیست… اما یک راه هست.»

چشم‌ها به او دوخته شد. حتی قطرات باران هم انگار مکث کردند.

«باید زخم قالی رو بدوزیم… مثل زخمی که روی تن آدمه. این کاریه که هیچ‌کس تا امروز نکرده، اما اگه نکنیم، این قالی برای همیشه از دست می‌ره.»

نفس‌ها همه حبس.

زندگار گفت: «ما با این قالی بزرگ شدیم و باهاش نفس کشیدیم. وقتشه ما هم نفسی بهش بدیم.»

فرویان ادامه داد: «کار آسونی نیست. زخمش عمیقه.»

آترنک دستش را روی ریشه‌ها کشید و زیر لب گفت: «ریشه‌ها خودشون راه رو نشون می‌دن… همیشه نشون دادن.»

و مردم دیدند که قالی در سکوت، نرم‌نرمک تکان خورد. اما کافی بود برای اینکه در دل بگویند این چهار نفر انتخاب خود قالی‌اند.

آن شب کار آغاز شد. نه در روشنایی آفتاب، بلکه در نور شمع‌ها و پیسوزها و بخار خاک باران‌خورده.

پاوندار ریشه‌های پاره‌شده را جدا کرد، گره‌ها را باز نمود و پودهای صدمه‌دیده را پیوند زد.
فرویان با انگشتان چیره‌اش تارها را ردیف کرد، گره‌های ناسالم را شکافت. زندگار قصه‌های قدیمی قالی را یادآوری می‌کرد؛ قصه‌هایی که ضرب‌آهنگ دست‌ها را آرام و منظم نگه می‌داشت.

آترنک مشغول رنگرزی خامه‌ها شد، رنگ‌هایی مناسب و همسان می‌ساخت.

بامداد که رسید، قالی دیگر پاره نبود. خسته بود، اما زنده. و پارگی‌اش مرمت شده بود؛ زخمی که از دور به سختی دیده می‌شد، اما از نزدیک چون امضای تازه‌ای بر روح قالی بود.

مردم یک‌به‌یک آمدند. ریشه‌ها را لمس کردند. برخی دوباره گره زدند، برخی فقط دست‌شان را روی ریشه‌ها گذاشتند و شکر گفتند.

و آن روز مردم فهمیدند که بافتن یک چیز است، اما بازگرداندن جانِ بافته‌شده چیز دیگری‌ست.

از آن روز، آن چهار نفر را «هَمگر» نامیدند. همان‌ها که نخستین بار فهمیدند قالی فقط گره و رنگ نیست، بلکه زخم می‌گیرد، درمان می‌پذیرد، و دوباره زندگی می‌کند.

رفوگری از همان شب زاده شد، در آبادی کوم، کنار رود اناربار، کنار قالی ریشه‌ها!

این داستان ادامه دارد...[1]

 

[1]- ادامه این داستان را در شماره چهارم نشریه دنبال کنید.

نویسندگان: هادی پورجهان

دیدگاه‌ها (0)

برای ثبت دیدگاه یا امتیاز، لطفاً وارد حساب کاربری شوید.

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.

×
پیش‌نمایش تصویر