کومه - گره آخر

مضامین فرش دستباف فرهنگ و هنر فرش دستباف چشم‌انداز، ایده و تفسیر ژورنال های داخلی
(0.0 از 0) 4

چکیده

سال‌ها بعد، وقتی بادا دیگر نبود، و اوشن پیر آرام گرفته بود، و سورگ هم به خوابِ خاک رفته بود، تنها چیزی که مانده بود، همان قالی نیمه‌تمام بود.

مردم می‌گفتند وقتی باد از میانش می‌گذرد، بوی نعنا می‌آید.

و گاهی شب‌ها، صدای ماهک می‌آمد، در حال نشخوار آرام خاطره‌ای سبز…

اما هیچ‌کس نمی‌دانست که در همان سال‌ها، در دوردست‌ها، طرح آن قالی در شهرهای بزرگ جان گرفته بود. همان بازرگان اهل ری، که روزی ساکت و خیره به نقش ایستاده بود، دستمال کوچکی با همان طرح در خورجینش داشت.

او آن نقش را به هر شهری که می‌رفت نشان می‌داد. در بازار ری، در کاروانسرهای همدان، در کارگاه های بافندگی نیشابور.

هر بار که آن دستمال را باز می‌کرد، بافنده‌ای تازه پیدا می‌شد که می‌گفت: «این طرح بوی آب می‌دهد... شبیه چیزی‌ست که انگار از یاد برده‌ایم».

بازرگان سال‌ها سفر کرد. در هر سفر، طرح را به کسی نشان می‌داد. در تبریز، در کوچه‌های باریک پر از بوی روناس و نیل، در یزد، کنار بادگیرهای خاموش، در هرات، در میان بازار پرهیاهو، و حتی در سمرقند، جایی که ستاره‌ها در شب نزدیک‌تر به زمین بودند.

قالی‌بافان هر شهر، نقش را با دقت نگاه می‌کردند، گره‌ها را می‌شمردند و می‌گفتند: «این طرح عجیب است، انگار خودش می‌خواهد بافته شود».

 

هر قالی، با هر دستی که بافته می‌شد، اندکی تغییر می‌کرد. رنگ نخ‌ها، سایه‌ی درخت، موج‌های رودخانه. اما هر تغییری، بخشی تازه به زندگی نقش اضافه می‌کرد.

و عجیب‌تر اینکه هر بار که قالی به پایان می‌رسید، کسی که بافته بود، شبی را تجربه می‌کرد که در آن، خواب بیشه‌ای سبز، صدای پرندگان، و بوی انار رسیده را حس می‌کرد و بوی نعنا..

گاهی بازرگان، در سکوت، به دستمالش نگاه می‌کرد و به یاد آن روز می‌افتاد که تاش گفته بود: «از باد. از خاکی که بیشه بوده. از کومه. از اناربار».

گاهی در خواب، صدای  زنگوله بز سفیدی را می‌شنید که از دوردست ها می آمد..

یک شب زمستانی، در نیشابور، بازرگان کنار آتشی نشسته بود. مردی نابینا، در گوشه‌ی بازار، مشغول پشم ریسی بود. بازرگان دستمال را باز کرد. پیرمرد کور، با انگشتانش نقش را لمس کرد.

لبخندی زد و گفت: «این طرح، بوی خاطره می دهد».

بازرگان پرسید: «خاطره‌ی چه»؟

پیرمرد آرام جواب داد: «خاطره‌ی جایی که هنوز هست، اما هیچ‌کس نمی‌بیندش. جایی که رودخانه در خواب خاک جاری‌ست».

سال‌ها گذشت. طرح، تغییر کرد. گاهی رنگ‌ها گرم‌تر شدند، گاهی درخت مرکزِ نقش، میوه‌هایی ناشناخته داد. گاهی شاخ‌های بزها تا مرز آسمان کشیده شدند.

اما هر جا که بود، ردی از کومه در آن باقی می‌ماند. گره‌ای، موجی، یا حتی فقط یک رنگ که هیچ‌کس نمی‌دانست چرا این‌قدر آشناست.

گاهی مسافران شهرها، وقتی نقش را می‌دیدند، بی‌آنکه دلیلش را بدانند، دل‌شان می‌خواست با پای برهنه روی خاک راه بروند و بوی باران را حس کنند.

بازرگان پیر شد، اما دستمال کهنه‌اش را نگه داشت. در شهری ناشناخته، وقتی باد در کوچه‌های باریک می‌پیچید، دستمال را باز کرد و نگاهش کرد.

طرح های روی آن دیگر رنگ و رو رفته بودند. اما مرد حس کرد بوی نعنا می‌آید. همان بوی دور و آرامی که روزی در کومه حس کرده بود.

چشمانش خیس شد. با خودش گفت:

«شاید این نقش هیچ‌وقت تمام نشود... چون صاحبش، هنوز گره آخر را نزده است».

آن شب، خواب دید که پسری با موهای آشفته، کنار دار کوچکش نشسته است. پسر سر بلند کرد، لبخند زد و گفت: «گره بعدی با توست».

 

 

 

در همان شب، در کومه، باد از میان قالی نیمه‌تمام گذشت. تون ها ی قالی لرزیدند. انگار به صدایی دور جواب می‌دادند.

و در گوشه‌ی تاریک اتاق، جایی میان تار و پود، گره‌ای بود که هرگز زده نشده بود. گره‌ای که منتظر مانده بود تا دستی دوباره ریشه زنی را به یاد آورد.

 

**

 

سال ها بعد مردی جوان به کومه آمد. در دستش، همان دستمال کهنه بود. گفت که آن را از پدربزرگش به ارث برده، پدربزرگی که سال‌ها در سفر بود و از قالی‌های شهرهای مختلف می‌گفت.

مرد جوان، در مسیرش، بارها داستان بیشه و اناربار را شنیده بود، از زبان کسانی که هرگز کومه را ندیده بودند، اما گویی خاطره‌ی آن را در خواب‌هایشان حمل می‌کردند.

 

وقتی به آبادی رسید، مردم با کنجکاوی نگاهش می  کردند. دستمال را باز کرد و خیره به قالی نیمه‌تمام نگاه کرد.

زیر لب گفت:

«این همان بیشه است... فقط ناقص».

 

تارهای قالی  زیر نور ظهر می درخشیدند. مرد جوان، بی‌آنکه چیزی بگوید، خامه ای برداشت.

 

گره‌ی بعدی زده شد.

و در همان لحظه، بادی آرام از میان کومه گذشت. بادی که بوی آب می‌داد. بوی اناربار.

 

انگار رودخانه‌ای که سال‌ها پیش مرده بود، برای لحظه‌ای کوتاه، دوباره در دل خاک نفس کشید.

و برای نخستین بار پس از سال‌ها، صدای دور پرندگان آمد؛ مثل نوای سهره‌ای تشنه که به خانه برگشته باشد.

 

پا نوشت:

تون (در اینجا جمع آمده- تون ها): تار، چله، تارقالی، چله قالی

بوم: متن قالی، زمینه قالی

دستمال (دستمال نقشه): در گذشته‌ها طرح و نقش قالی ها را برای انتقال و تکثیر بافت آن طرح بر روی دستمال هایی که به آن دستمال نقشه می گفتند می کشیدند.

 

نویسندگان: هادی پورجهان

دیدگاه‌ها (0)

برای ثبت دیدگاه یا امتیاز، لطفاً وارد حساب کاربری شوید.

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.

×
پیش‌نمایش تصویر